مشاوران روشنگر فردای ایرانیان بنیانگذار دوره MBA یکساله حرفه ای در سازمان آموزش فنی حرفه ای و mini MBA در ایران
تماس با ما مقالات مدیریتی نمایندگی ها گالری فیلم و عکس ثبت نام اتاق اساتید محصولات و خدمات صفحه اصلی

 
 


MBA یکساله مشاوران دوره های مدیریت  MBA دوره

موسیقی در دیوان شمس | بهرام مختاری

دیوان شمس‌ آیینه‌ی‌ تمام نمایِ دلدادگی‌ و شیدایی‌ مولاناست، که ‌درآن جلوه‌های گوناگونی از انواع معرفت بشری یافت می‌شود، و جویندگان گوهر معانی در این اقیانوس بی‌کران هرآنچه از معرفت، کمال و زیبایی ‌می‌جویند،‌ می‌یابند. موسیقی یکی از مباحث مهمّ‌ و قابل ‌تأمّل‌ در دیوان شمس است
موسیقی در دیوان شمس

پژوهش از:بهرام مختاری کارشناس ارشد زبان وادبیات فارسی
تکاب-1390
چکیده
دیوان شمس‌ آیینه‌ی‌ تمام نمایِ دلدادگی‌ و شیدایی‌ مولاناست، که ‌درآن جلوه‌های گوناگونی از انواع معرفت بشری یافت می‌شود، و جویندگان گوهر معانی در این اقیانوس بی‌کران هرآنچه از معرفت، کمال و زیبایی ‌می‌جویند،‌ می‌یابند. موسیقی یکی از مباحث مهمّ‌ و قابل ‌تأمّل‌ در دیوان شمس است. کاربرد موسیقی، چه موسیقی درونی‌ و چه بیرونی، این دیوان را از سایر آثارِ ‌ادبی متمایز و متفاوت کرده‌است. این گستردگی‌ و تنوّع بیش‌ از حد در استفاده از جلوه‌های موسیقی، حاکی از احاطه و تسلّط مولانا بر موسیقی و آگاهی از تأثیرات آن بر ذهن و روان و زندگی انسان‌ها است. لذا این پژوهش با محور قراردادن دستگاه‌ها، سازها، گوشه‌ها و نغمه‌های موسیقی ایرانی ‌و نقش آنها در دیوان شمس‌، به جستجوی گوشه‌ای از ویژگی‌های گوناگون ‌ِ این‌ اثرعظیم می‌پردازد، که در حقیقت بازتابِ روح جستجوگر و پرتب‌‌وتاب این ‌عارف شوریده‌است.

موسیقی هنری است که از تنظیم و ترکیب اصوات خوش خلق می‌شود، و زیبایی و جذابیّت آن برحسب اثری که در روح شنونده می‌گذارد سنجیده می‌شود. داستان موسیقی قصّه‌ای طولانی امّا دلنشین است. در طول تاریخ و نزد ملل مختلفِ جهان موسیقی که هنرِ پرورشِ روح و اغنای احساسات عالیه است، اوج و حضیض‌های زیادی را متحمّل شده‌است. موسیقی در واقع احساسات و عواطف را صدادار و وزین می‌کند. آنجا که بیان و زبان عاجز است، موسیقی آغاز می‌گردد، چون موسیقی یک بلاغتِ مؤثرِ روحی است که کاملاً زبان حال دلِ سرگشته و شیدایی انسان است.
موسیقی برای آنانی که به آن عشق می‌ورزند، آنقدر اهمیَت دارد که محروم شدن از آن مکافاتی سخت و غیرعادی به شمار می‌رود.
این علم مـوسیقی بر ِمن چون شهادت است چون مؤمنـم شهادت و ایمانم آرزوست
(دیوان/12/266)
علاوه بر آن درک موسیقی به عنوان بخش مهمّی از زندگی، محدود به اشخاص حرفه‌ای یا حتَی غیرحرفه‌ای دارایِ استعداد نیست. درست است که آنانی که فنون تصنیفِ موسیقی را فراگرفته‌اند، و می‌توانند ساختار یک اثر موسیقی را دقیق‌تر درک‌ کنند، اما حتّی ممکن است، که شنوندگانی قادر به خواندنِ نت موسیقی نیستند، یا هیچ وقت برای یادگیری یک ساز نکوشیده‌اند، چنان عمیق تحت نفوذ موسیقی باشند که برای آنان روزی که به هرشکلی بدون درهم آمیختگی جدّی با آن سپری گردد، روزی تلف شده محسوب می‌شود.
«از آنجا که موسیقی تنها زبانی است که از مشخصّه‌های متناقضِ قابل درک بودن و ترجمه‌ناپذیری بهطور توأمان برخوردار است، خالقِ آن موجودی قابل مقایسه با خدایان محسوب می‌شود، و موسیقی خود به تنهایی بزرگ‌ترین معمای معرفتِ بشری است.»1 این سخنان از مردمِ شناس مشهور فرانسوی کلود لوس اشتراوس می‌باشد که در مورد موسیقی و اهمیّت و تأثیرآن است.
کسانی که موسیقی را ارجی نمی‌نهند، می‌پندارند که جز ایجاد لذَتی گذرا هیچ معنایی ندارد، آنان موسیقی را تلألویی فریبنده برسطح زندگی و یک دلخوشیِ بی‌ضرر به حساب می‌آورند، نه امری بایسته و ضروری.
«به گفته‌ی بوئتیوس فیلسوف رومی(524-480): «موسیقی آنچنان به طور طبیعی با ما یگانه است که حتی اگر بخواهیم، نمی توانیم از آن رهایی یابیم.»2
اما با توجّه به این مقدمه‌ی کوتاه در باب اهمیّت موسیقی یک سؤال پیش می‌آید که فایده‌ی موسیقی چیست؟ موسیقی مطمئناً می‌تواند به عنوان شکلی از ارتباط در میان آدم‌ها در نظرگرفته‌شود، امّا آنچه را که منتقل می‌کند روشن نیست.
«موسیقی معمولاً تصویری یا بازنمودی(REPRESENTATONAL) نیست، ادراکِ ما را از جهان خارج وضوح نمی‌بخشد، و با وجود برخی موارد استثنایی درخورِ توجه، معمولا ًاز آن تقلید نمی‌کند. موسیقی گزاره‌ای(PROPOSTIONAL) هم نیست؛ نظریّه‌ای درباره‌ی جهان اقامه نمی‌کند، یا اطلاعات را به همان طریقی که زبان انتقال می‌دهد، ابلاغ نمی‌کند.»3
اگر موسیقی تنها مجموعه‌ای از سازه‌های قابل مقایسه با الگوهای بصری تزئینی بود، لذّت هنری معتدلی ایجاد می‌کرد، و نه بیش. امّا موسیقی می‌تواند به مرکز مادّیِ ما رسوخ کند. موسیقی می‌تواند ما را بگریاند، یا لذّتی وافر به ما ببخشد، موسیقی مانند عاشق شدن قادر است، موقّتاً تمام هستی ما را تغییر شکل بدهد.
امّا توضیح میان هنر موسیقی‌ و واقعیت عواطف انسانی دشوار است، آن قدر موسیقی در جهان هست که منطقی است، موسیقی را نیز مانند زبان و احتمالا ًمذهب یک ویژگی ِخاص وابسته به گونه‌ی بشر بدانیم. ممکن است حتی فرایندهای اصلی فیزیولوژیک و شناختی موجد آفرینش و اجراء موسیقی به طور ژنتیک به ارث برسند، و لذا تقریباً در هر انسانی وجود داشته‌باشند.
ژان ژاک روسو که نه تنها یک نظریّه‌پردازِ اجتماعیِ انقلابی، بلکه آهنگسازی ماهر بود، استدلال می‌کند که اصوات موسیقی گفتار را آنچنان که ما می‌شناسیم، همراهی می‌کرده و یا برآن مقدم بوده‌اند. موریس کرانستون در زندگینامه‌ی روسو نظریه‌ی او را در مقاله‌ای در بابِ سرچشمه‌ی زبان‌ها چنین نقل می‌کند:
«افراد بشر در ابتدا برای ابراز احساسات خود با یکدیگر گفتگو می‌کردند، و در مراحل اولیّه جامعه‌ی بشری هیچ زبان متمایزی جدا از آواز وجود نداشت. روسو این نظر را پیش می‌کشد که زبان‌های نخستین سرائیده می‌شدند، و آهنگین و شاعرانه بودند، نه عملی و بی‌روح. او همچنین مدّعی‌ست که احساسات آدمیان و نه نیازهای آنان نخستین نجوایشان را بوجود آورده‌است، زیرا احساسات است که افراد بشر را به سوی یکدیگر سوق می‌دهد، حال آنکه ‌ضروریاتِ زندگی هرکس‌ را وا می‌دارد که اقناع خود را به تنهایی جستجوکند. روسو معتقد است: گرسنگی، تشنگی نه بلکه عشق، نفرت، رقّت و خشم است که نخستین نجواهای آوایی انسان را جاری می‌سازد. انسان‌های اولیه پیش از آنکه برای بیانِ افکار خود با یکدیگر صحبت کنند، جهت ابراز احساسات خود برای هم آواز می‌خواندند.»4
حال این سؤال پیش می‌آید که: رابطه‌ی موسیقی و انسان و تأثیرات آن در روح و ذهن آدمی چگونه است؟ که موسیقی جزئی از هستی و ذات انسان می‌شود. باید متذّکر شد که موسیقی هم می‌تواند واکنش‌های متفاوت جسمانی و هم واکنش‌های مشابه را در افراد متفاوت به طور هم‌زمان به‌وجود آورد. از این رواست که می‌تواند گروه‌ها را به گرد هم آورد، و نوعی احساسِ وحدت بیافریند. باید تأکید شود که آفرینش موسیقی فعالیّتی است که منشاء آن به بدن باز می‌گردد.
عموماً مورد قبول است که موسیقی موجب افزایش انگیختگی در کسانی می‌شود که به آن علاقه دارند، و در نتیجه با مقداری تمرکز به آن گوش می‌دهند. منظور از برانگیختگی حالتی از هشیاری، آگاهی، دلبستگی و تهییجِ افزایش یافته‌است، و به عبارت دیگر حالتی از هستی کلّاً ارتقا یافته‌است.
برانگیختگی به شکل تغییراتِ گوناگون فیزیولوژیک، که بسیاری از آن‌ها قابل اندازه‌گیری هستند، تظاهر پیدا می‌یابد. قطعی به نظر می‌رسد که میان برانگیختگی احساس با شنیدن ارتباط نزدیک‌تری وجود دارد تا دیدن، و گرنه چرا آفرینندگان فیلم‌های سینمایی بر استفاده از موسیقی اصرار می‌ورزند؟ ما آنقدر به شنیدن موسیقی در طولِ فیلم عادت کرده‌ایم که مدت کوتاهی سکوت اثری تکان دهنده دارد، و سازندگان سینما گاهی از سکوت به عنوان زمینه‌سازِ وقایع ترسناک استفاده می‌کنند.
چرا شنوایی به این شدّت با احساس و رابطه‌ی ما با هم‌نوعان پیوند دارد؟ آیا با این حقیقت ارتباطی وجود دارد، که ما در شروع زندگی پیش از آنکه ببینیم، می‌توانیم بشنویم. نخستین تجربه‌ی شنوایی ما بسیار پیش از آنکه به درون جهانِ پرمخاطره بجهیم و به آن بنگریم، در رحم مادر روی می‌دهد.
«دیویدباروز» استاد موسیقی دانشگاه نیویورک، در کتابِ «صدا،گفتار، موسیقی» می‌نویسد: «طفل زاده‌نشده ممکن است، در داخل رحم ازصدای بسته شدن محکم دری یکه بخورد؛ سر و صدای تند و پرمایه‌ی رحم ثبت شده‌است.ضربان قلب وتنفس مادر از جمله نخستین شواهدی است که جنین از دنیای ماورایِ پوست خود داراست.»5
پس قابل انکار نیست که موسیقی می‌تواند موجب برانگیختگی احساس واقعی و شدید از شادی وجدآور گرفته تا طغیان اشک‌ها شود. البته این در مورد هرکسی صادق نیست، همانطور که انتظار می‌رود، شخصِ غیرموزیکال نسبت به فرد موزیکال ازلحاظ فیزیولوژیک کمتر برانگیخته می‌شود. موسیقی زمان را سامان می‌دهد، موسیقی با مقرر کردن نظم تضمین می‌کند که عواطف برانگیخته شده از یک رویداد خاص در همان زمان به نقطه‌ی اوج برسد.
اهمیّتی ندارد که نوع احساسات تحریک شده در افراد گوناگون ممکن است متفاوت باشد، آنچه مهمّ است، حالت کلّی برانگیختگی و تقارن زمانی آن است. موسیقی به خاطر توانایی خود در تشدید احساسِ جمعی از تأثیری مشابه نفوذ یک خطیبِ توانا برخوردار است، موسیقی از آشفتگی نظم می‌آفریند، ملودی یا آهنگ گسسته را تداوم می‌بخشد، و هارمونی یا هماهنگی متنافر را واجد سازگاری می‌کند.
تأثیر موسیقی برذهن و روان انسان از چند بعد قابل بررسی می‌باشد. از آنجا که موسیقی محض به عنوان یک هنر ناب می‌تواند، لذّت بخش باشد، ابتدا به سراغ بُعد لذّت می‌رویم.
در این تردیدی نیست که موسیقی می‌تواند لذّت‌آور باشد، که البته این دلیل به عنوان یگانه دلیل ارزش موسیقی به حساب نمی‌آید، موسیقی به راحتی و بی‌درنگ «تأثیرگذار» یا «هیجان‌انگیز» توصیف می‌شود، و احتمالاّ بیشتر آن را به این صورت وصف می‌کنند تا به صورت «لذّت بخش». با توجّه به اینکه پیچیدگی از صفات ذاتی موسیقی است، با قائل شدن به اینکه ارزش موسیقی در لذّتی است که می‌بخشد، توجّه خود را به شنوندگان معطوف می‌کند نه به خودِ موسیقی، و با این کار طبیعتاً قابلیّت عاطفی موسیقی را مهمّ‌ترین ویژگی آن به شمار می‌آوریم.
اما بُعد دیگر موسیقی که قابل تأمّل است این است که بسیاری از موسیقی‌دانان بزرگ موسیقی را به «مثابه زبان» می‌دانند.« شماری از سرشناس‌ترین پژوهندگان موسیقی در اظهار این قول تردیدی به خود راه نداده‌اند که موسیقی نوع خاصّی از زبان است.»6
زبانی که با آن مصنّفان می‌توانند به ما چیزهایی بگویند، و می‌شود در آن احکام یا جملاتی ساخت. به‌علاوه، برخی از آنها این مدعا را علناً به این منظور بیان داشته‌اند که ارزش و اهمیّت موسیقی را برکرسی اثبات بنشانند، و نشان دهند که موسیقی هم‌طراز سایر جدّ و جهدهای فکری و هنری است.
«ویلفردملرز» موسیقی‌شناس انگلیسی، در سرتاسر اثر ماندگار خود با نام« انسان و موسیقی »به طرزی منسجم سعی دارد، اهمیت نسبی مصنّفان و کارشان را با تمّسک به آن چه برای گفتن دارند، عظمت «گفته‌ها» یا «گزاره‌ها و بصیرت‌ها»یشان، به ثبوت برساند. ملرز به ما می‌گوید: موسیقی متأخّر «هایدن[1]» به تمامی، «باورهایی را بازتاب می‌دهد که به نزد او معنا داشت، که نوعی انسان مداریِ اخلاقی برپایه‌یِ عقل و عشق به طبیعت مخلوق است.»7
آسان‌ترین راه تبیین اهمیّت نوعی موسیقی یا قطعه‌ای موسیقی به نوعی دیگر، اشاره به آن چیزی است که به ما «می‌گوید». به همین دلیل است که مصنّفان و نوازندگان غالباً متمایل شده‌اند که با این طریق سخن بگویند. این طرز سخن گفتن با بخش زیادی از زبان نقد موسیقی هم‌خوانی دارد.
کلمات موجد تشتّت و جدایی‌اند، اما نت‌ها و نواها وحدت می‌بخشند. وحدت هستی که پیوسته توسط کلمه و با ایجاد تمایز میان چیزها با هم از میان می‌رود، دائماً درآهنگ و نوا دوباره برقرار می‌گردد. موسیقی از تبدیل کامل جهان به زبان جلوگیری می‌کند. مطمئنّاَ تصادفی نیست که بالاترین میزان شکوفایی نیروی نواها ونت‌ها در موسیقیِ ابزاری نهفته‌است.
«به اعتقاد نیچه: زبان هرگز نمی‌تواند آن‌طورکه باید سمبولیسم کیهانی موسیقی را نمایش‌دهد، زیرا موسیقی در ارتباطِ نمادین با رنج و تضّاد ازلی، درکانون وحدت اولیّه و آغازین قراردارد، و لذا نمادِ سپهری است که ماوراء و مقدم برتمام پدیده‌هاست. به بیان دقیق‌تر تمام پدیده‌ها در مقایسه با موسیقی تنها نمادند، ازین رو زبان به مثابه ابزار و نماد پدیده‌ها هرگز به هیچ طریقی نمی‌تواند، ژرف ترین کُنه موسیقی را نشان دهد، زبان در تلاش خود برای تقلید از آن می‌تواند در ارتباطی سطحی با موسیقی باشد، درحالی که فصاحت شعرغنایی درکلّ نمی‌تواند یک گام به معنای ژرف‌تر موسیقی نزدیک شود.»8
اما سومین بُعد از ابعاد موسیقی بُعد «بازنماییِ» موسیقی است، که گاه تصوّر می‌شود که جواب مسئله‌ی معنای موسیقی درتوان «بازنماییِ» موسیقی نهفته‌است. موسیقی شناسان غالباً بین موسیقی «محض» و موسیقی «برنامه‌ای» تمایز قائل هستند.
تصوّر بر این است که موسیقی برنامه‌ای می‌تواند، چیزهایی «بگوید» زیرا قابلیّت آن را دارد که برای بازنماییِ وجوهی از طبیعت و تجربه‌ی انسانی به ما، مورد استفاده قرار بگیرد. اولین نکته در بازنمایی در موسیقی این است که مناسب‌تر است، برخی چیزهایی را که بازنمایی قلمداد می‌شوند، به عنوان تقلید یا همتاسازی وصف کنیم.
همتاسازی صدای یک زنگ، به معنای دقیق کلمه بازنمایی آن زنگ خوانده نمی‌شود، لااقل نه به آن وجه که ممکن است بازنمایی نوعی دستور یا رسیدن مهمان باشد. پس تعریف دقیق بازنمایی چیست؟ می‌توانیم آن‌را بدین صورت تعریف کنیم که بازنمایی استفاده از موسیقی نه برای همتاسازی صدای چیزی، بلکه برای برانگیختن تصوّر ِآن چیز در اذهان کسانی است که به موسیقی گوش می‌دهند.
آنچه تا اینجا به طور مختصر مورد بررسی قراردادیم، رابطه‌ی متقابل ذهن و موسیقی از نقطه نظر موسیقی‌دانان و آهنگسازان جهانِ معاصر بود. دراین رابطه از دیدگاه‌های صاحب‌نظران و موسیقیدانان بهره گرفتیم. که البته واضح است، رسیدن به چنین استنباط‌هایی ازموسیقی حاصل سال‌ها تحقیق و پژوهش در این زمینه بوده‌است .که سابقه‌ی این جستجوها به بیشتر از چند صدسال پیش ازاین بازنمی‌گردد.
در اینجا سعی ما براین است که با توجه به دستاوردهای کنونی دانشمندانِ علم موسیقی نگاهی به دیدگاه‌ها و نظرات در باب فلسفه‌ی موسیقی مولانا بیافکنیم.
ازآنجا که مهمّترین و اساسی‌ترین افکار و اندیشه‌های مولوی برپایه‌‌ی استوار و بی‌بدیلِ کلام نورانی وحی یعنی قرآن مجید استوار است، و میزان بهره‌مندیِ مولانا از کتاب الهی‌ در آیینه‌ی آثارش به روشنی مشهود و هویداست، در این قسمت نخست از قرآن مجید مدد می‌گیریم. که مفاهیم بسیار جالب و قابل تأملّی در مورد صوت خوش و آواز در اختیار ما می‌گذارد. در قرآن مجید به معجزه‌ی صدایِ خوش‌ و افسون‌کننده‌ی حضرت داوود(ع) اشاره‌ شده‌است، که هرگاه حضرت داوود(ع) می‌خواند، کوه‌ها و پرندگان نیز با او به تسبیح می‌آمدند و هم‌نوا می‌شدند:
«...وسخرنا مع داوود الجبال یسبّحن والطّیروکنّا فاعلین»(انبیاء/79)
«ولقد آتیناداوود منّا فضلاً یا جبال اوّبی معه والطیر والنّا له الحدید»(سبا/10)
«انّا سخرنا الجبال معه یسبحن بالعشیّ والاشراق. والطیرمحشوره کلّ له اوّاب»(ص/18-19)
«و ما کوه‌ها را با او مسخّر ساختیم که شامگهان و بامدادان خدا را نیایش می‌کردند و پرندگان را از هر سو بر او گردآوردیم، همگی به نوای دلنوازش به سوی او بازگشت کننده بودند.»
مولانا از نغمه وآواز داوود چنین می‌گوید:
شنوده‌ام که بسی خلق جان بداد و بمرد ز ذوق و لـذّتِ آواز و نغمـه‌یِ داوود
(دیوان/2/211)
زآن قـدرتِ پیوستش، داوودِ نبی مستش تا موم کند دستش، گر سنگ و حدید آید
(دیوان/2/56)
بازآمدی که ما را، درهم زنی بشوری داوود روزگاری، بانغمه‌ی زبوری
(دیوان/6/203)
مولانا به تلمیح به داستانِ حضرت داوود و رمز آواز و نغمه‌ی خوش و نقش آن در دعوت مردم به سوی خدا اشاره می‌کند و همه می‌دانیم که حضرت داوود با استفاده از تأثیر شگفت انگیزِ موسیقی و نوای خوش- که عطیّه‌ای الهی بود- برای پیشبردِ دین و دعوت مردم به سوی خدا استفاده می‌کرد. «نغمه‌ی فاخر چنگ او در گوش شائول، شاه کابوس زده‌ی بنی اسرائیل، صدای خداوند یا فرشته‌ی رحمت را زمزمه می‌کرد و روانش را تسکین می‌داد.»9
بلبلان را مست گردان، مطربان را شیرگیر تا که درسازند با هم، نغمه‌ی داوود را
(دیوان/1/88)
از قول نویسنده‌ای مذهبی که خود عمیقاً به جادوی موسیقی حساس است نقل شده‌است، می‌خوانیم که: «...نت‌های موسیقی با آن قدرت شگرف در به ‌جوش آوردن خون و ایجاد هیجان و نرم کردنِ دل، ممکن نیست فقط صوتِ خالی باشند و دیگر هیچ؛ بلکه آنها از سپهری برین گریخته‌اند، فورانِ هارمونیِ ابدیّت، صدایِ فرشتگان و سرود آنان، تجلیل قدسیانند. اینگونه است که تخیّل ابتدایی انسان بدوی متجلّی‌ می‌شود،و زبان الکنش با طنینی پیچان در نثر موسیقایی «نیومن» آشکار می‌گردد.»10
امّا مولانا در بیان سببِ تمایل درونی بشر به موسیقی و نغمات موزون، از عقاید هرسه طایفه‌ی عرفا، فلاسفه و مؤمنانِ متشرّع استفاده کرده، و در داستان «ابراهیم ادهم » در دفتر چهارم مثنوی چنین گفته‌است:
لیــک بـُـد مقصودش از بانـگ رَبــاب همچـو مشتـاقـان خیال آن خطاب
نالــه‌ی سرنــا و تـهـــدیــد دهـــل انـدکی مـانـد بــدان نـاقــور کـل
پس حکیمان گفتــه‌اند ایــن لحــن‌ها از دوار چــرخ بـگـرفـتـیـم مـا
بانگ گردش‌های چرخ است اینکه خلق می‌سراینـدش بـه طنبور و به حـلق
مــؤمـنـــان گـویـنـد کـآثـار بــهشت نـغـــزگـــردانــیـد هـرآواز زشت
مــا همــه اجــزای آدم بــــوده‌ایـــم در بهشت این لحن‌ها بشنـوده ایــم
گرچه بر ما ریخت آب و گــل شـکی یــادمــان آیــد از آنـهـا انـدکـی
لیک چون آمیخت با آن خـاک کرب[2] کی دهد این زیر و این بم، آن طرب
پس غـذای عـاشقــان آمــد سمــاع که در او بـــاشد خـیــال اجتـماع
قــوتـی گـیــرد خـیـــالات ضمیــر بـلکه صورت گردد از بانگ صفیر
(مثنوی/4/ 731تا738)
منظور مولانا این است که نغمات دلپذیرِ الحانِ موسیقی پرتوی ضعیف و کم‌نور از موسیقی روحانی جهانِ ملکوت است که چون با جسم مادی درآمیخته، تیره و ناصاف و مکدّر شده‌است، و دیگر آن تأثیر روحانی خویش را ندارد، ولی با این حال، همین باده‌ی درد آلود موسیقی دنیوی نیز، شور و غوغاها می‌آفریند:
ساقیـا مـا زثـریّـا بـه زمیـن افتـادیـم گوش خود بردَم شش تا[3]یِ طرب بنهادیم
دلِ رنـجور بــه طنـبـور نـوایـی دارد دل صدپـاره‌یِ خـود را بـه نـوایش دادیم
(دیوان/4/11)
اما نکته‌ی مهمّ در زندگی و احوال مولانا که او را در تمام زمینه‌ها از جمله موسیقی متحوّل و دگرگون کرد، چه‌بود؟ چه نیرویی توانست به مولانا که هنوز جوانی بود نزدیک به بهترین ایام عمر(چهل سالگی) چنین جهشی بیاموزد که نه تنها خود، بلکه جهانی را با نغمات شیرین و سحرانگیزش به سماع و رقص وادارد؟ این نوازنده‌ی چیره‌دست و توانا کسی نبود جز شمس تبریزی.«خُنک آن که مولانا را یافت، من کیستم؟ من باری یافتم، خُنْک[4] شدم»11
دوره‌ی شمس کوتاه‌ترین ولی پرشورترین دوره‌ی زندگی مولانا بود، و تأثیر شگفت‌آوری که این درویش غریبه و بی‌خانمان بر مولانا گذاشت، چنان عظیم و زیر و رو کننده بود که مریدان و پیروان پدرش - سلطان العلما- را به شدّت عصبانی کرد.
شمس جلال‌الدّین را توانِ درک موسیقی خلقت آموخت، وگوش وجودی او را با نغمه‌های حرکت ارشادی آشنا و سپس قلب و روح وجان او را به رشد انشادی یعنی نشید[5] خوانیِ درونی هدایت نمود، تا جایی که مولانا بعد از شمس نیز با فرهنگ این موسیقیِ درونی و فرایند موسیقی بیرونی(سماع و شعر و ساز و آواز و قول و قوّال) آنچنان فضایی آهنگین از دانش و معنویّت تنظیم نمود که تا همیشه بی‌رقیب و بی‌نظیر، عرفان بشری را سربلند نگاه داشته و خواهدداشت.
«این تجلّی و رؤیت خدا مردان خدا را در سماع بیشتر باشد، ایشان از عالم هستی خود بیرون آمده‌اند، از عالَم‌های دگر برون آرَدشان سماع و لقای حق پیوندد.»12
آنچه از دیدار شمس برای مولانا حاصل شد، یک نتیجه‌ای بنیادی داشت که معیارهای ارزشی مولانا را دگرگون کرد، یعنی ارزش‌هایی که برای یک فقیه‌ یا یک مذکّر و واعظ، درآن روز وجود داشت، و گاه چه مایه‌ی گرفتاری‌ها برای صاحبانش به حاصل می‌آورد، او را از چنگ آن معیارها رهایی بخشید.
مهمّترین و اساسی‌ترین وجهِ این تغییر ارزش‌ها و معیارها را می‌توان در رفتارهای موسیقایی مولانا (سماع ورقص وآواز) مشاهده کرد، اگر بگوییم که شمس با علم وآگاهی کامل مولانا را در ورطه‌ا‌ی می‌افکند که باید از میان هنجارهای معمول عُرفی و اجتماعی از یک طرف و شیدایی و رسوایی از طرف دیگر یکی را برگزیند، سخن به گزافه نگفته‌ایم.
شمس از نظرگاه مولانا مظهر کمالِ «انسانیّت»است، و مظهر کمالِ «عشق» و از دیدگاه مولانا این دو مفهوم رابطه‌ی اجتناب‌‌ناپذیر دارند که هرچه «انسانیّت»کامل‌تر باشد، عشق از کمال بیشتری برخوردار‌ست.
جرعه‌ی کن فیکون برسرآن خاک بریخت لب عشّاق جهان خاک ترا لیـسیده
شمس تبریـز تــرا عشق شناسد نـه خـرد بـر دم بـاد بـهـاری نـرسد پـوسیده
(دیوان/5/156)
هله ای عشق که من چاکر و شاگرد توأم که بسی خوب و لطیفست تو را صورت و خو
(دیوان/5/64)
از طرف دیگر شمس نیز در مورد مولانا دیدگاهی دیگر دارد، او که می‌توان به جرأت گفت که مولانا را مولانا کرد، به خوبی به ارزش‌های نهفته و درونی مولانا پی‌برده‌است، وقتی می‌گوید: «کسی را می‌خواهم ازجنسِ خود که او را قبله سازم.»13 از سرِکمال صدق است، و قصد تعارف و خودستایی ندارد. «والله که من در شناخت مولانا قاصرم. در این سخن نفاق و تکلّف نیست و تاویل، که «من از شناخت او قاصرم»14
با این حال شمس به نَفَس مولانا پرورِ خویش ایمان دارد، و می‌داند که برای کاری آمده‌است، کاری بس شگرف و بی‌مانند:
داد جاروبی به دستم آن نگار گفت کز دریا برانگیزان غبار
(دیوان/3/10)
«اگردشنام من به کافر صد ساله رسد، مؤمن شود، اگر به مؤمن رسد، ولی شود، به بهشت رود، عاقبت.»15
«مولانا بعد از شمس دچار نوعی رفتارِ موسیقایی می‌شود، حرکت روزمره‌ی مولانا موزون است و ساعت‌های تداوم حیاتش مؤید موسیقی رفتاری اوست.»16 و این بدان معنا می‌تواند‌باشد که مولانا در زندگی جدیدش به نوعی ریتم و هارمونی درونی دست پیدا کرده‌است که هر لحظه به نوعی خود را نشان می‌دهد، که وجود مولانا در تسخیر این جریان سیّال و قدرتمند است.
مستـم از بـاده‌هـای پنهانی وز دف و چنگ و نای پنهانی
مر چنین دلـربای پنـهـان را واجـب آیـد وفـای پنهانی
می‌زند سا‌ل‌ها در این مستی روح من هـای هـای پنهانی
(دیوان/7/33)
این بُعد از موسیقی در دیوان شمس مؤیّد همان ویژگی مهم موسیقی یعنی لذّت‌بخشی آن می‌باشد، که به مکرر در دیوان شمس به اینگونه برداشت‌ها از موسیقی برمی‌خوریم.
ای مطرب داوود دم، آتش بزن در رخت غم بردار بانگ زیرو بم، کین وقت سرخوانیست این
(دیوان/4/101)
اما بُعد دیگری از موسیقی مولانا، بُعد موسیقی درمانی می‌باشد، موسیقی برای مولانا وسیله‌ای درمانگر است. روح را صیقل می‌دهد، و موجب آرامش جان است، با اینکه امروزه روش‌های آماری استفاده از موسیقی را جهت درمان دردهای روانی و جسمانی بشر، تأیید می‌کنند، لذا در پاره‌ای از شواهدِ ابیات مولانا به مواردی برمی‌خوریم که این مطلب را تأیید می‌کنند. او می‌داند که موسیقی بر روی قلب و جوارح اثر دارد، و موجب شفای دردهای انسان است.
کـور و کـران عـالـم دیـد از مسیـح مـرهـم گفته مسیحِ مریم ک:«ای کور و کر به رقص آ»
(دیوان/1/118)
بُعدِ دیگر موسیقی که شاید بیشترین حجم اشعار موسیقایی مولانا را تشکیل می‌دهد، بُعد «‌زبان» برای موسیقی می‌باشد. براساس تقسیم بندی‌های موسیقیدانان معاصر یکی از ابعادِ موسیقی جنبه‌ی زبان بودن آن است.17
مولانا به این نکته‌ی مهم پی‌برده‌است که موسیقی می‌تواند رساننده‌ی معنا یا پیامی باشد، این پیام می تواند بسیار صریح و بی‌پرده به گوش طرف مقابل ابلاغ شود.
ای مــطــرب دل بــــرای یــاری را در پـرده‌ی زیــرگـوی زاری را
(دیوان/ج1/71)
چو نـای مـا بشکستی شکستــه را بـربـنـد نیـاز ایـن نی مـا را ببین بـدان دم هـا
(دیوان/1/140)
نی بیچــاره چه داند که ره پـرده چه باشد دم نائیست کـه بیننده و دانـاست خدایا
(دیوان/1/61)
بیت‌های این غزل گرشد دراز از وصل‌ها پرده دیگرشد ولی معنی همانست ای پسر
(دیوان/3/1)
مولانا همچنین به بعد دیگری از موسیقی نیز در اشعارش اشاره دارد، و آن بُعد «آسمانی» بودن موسیقی است. در نظرجلال الدّین موسیقی پدیده‌ای آسمانی و عین ایمان و اقرار به یگانگی خداوند و عین عشق به معبود است. عشق پاکی که سالک و انسان صافی ضمیر را به سوی او می‌کشاند، به عقیده‌ی وی، خانه‌ی عشق بی‌حدّ و کرانه است و بام درِ این خانه موسیقی ، نغمه و ترانه است.
این خـانـه کـه پیوسته درو بـانـگ چغانـه‌ست از خواجه بپرسید که این خانه چه خانه‌ست
گنـجی است در ایـن خـانه که درکـون نگنجد این خانه و این خواجه همه فعـل و بهانه‌ست
برخـانه منه دست کـه ایـن خـانـه طلسم است بــا خـواجـه مگـویید کـه او مست شبانه‌ست
خاک و خس این خانه همه عنبر و مشک است بـام و در ایـن خـانه همه بیت و تـرانـه‌ست
(دیوان/1/199-200)
وحدت یکی دیگر از ابعاد موسیقی در اندیشه‌ی مولاناست، نوای رَباب که از برخورد چندین سیم به هم برمی‌خیزد، نماد کثرت است اما پیامی که می‌دهد پیام وحدت و دوری از تفرقه می‌باشد.
رباب دعوت بـازست سوی شه بـازآ به طبل بازنیاید به سوی شاه غراب
به بانگ او همه دل‌ها به یک مهمّ آیند ندای رب برهـاند ز تفرقه‌ی ارباب
(دیوان/1/90)
موسیقی مولانا به یک زبان و یک ملّت خلاصه نمی‌شود، او با هرزبانی این نوا را سرمی‌دهد، موسیقی در نظرمولانا یک زبان جهانی مشترک میان ملت‌هاست.
ای عشق تویی تنها گر لطفی و گر قهری سرنای تو می‌نالد هم تازی و سریانی
(دیوان/5/227)
تـرک و رومی و عرب گر عاشق است همـزبـان اوست ایـن بـانـگِ صواب
(دیوان/1/185)
مولانا از موسیقی به خوشی و طرب می‌رسد و شاید این مهم‌ترین و زیباترین بعد موسیقی در دیوان کبیراست، حیف است که دف و نی سرنگون و بی‌مصرف کناری گذاشته شوند.
برجه طرب را سازکـن، عیش و سماع آغـاز کـن خوش نیست آن دف سرنگون، نی بی نوا آویخته
دف دل گشاید بسته را، نی جان فزاید خسته را ایـن دلگشا چـون بستـه شد؟ او جـانـفزا آویخته
(دیوان/5/100)
مولانا دارای اندیشه‌ی موسیقایی و یک موسیقی‌پنداری است، او به موسیقی می‌اندیشد و این موسیقی اندیشی او نه به این معناست که مسیر پیش و پشت مقام‌های موسیقی و صف شعبه‌های را به «مطربِ صاحب‌صف» خطاب کند، بلکه در اوج گیرندگیِ اندیشه‌هایِ حضرتش، موسیقی یکی از بهترین موجبات خلاقیّت در کلام و از بال‌های پروازدهنده‌ی او به حساب می‌آید.
اندرشکم چه باشد؟ و ندرعدم چه باشد؟ کاندر لحد ز نورت رقص است استخوان را
(دیوان/1/116)
مولانا برداشت‌های بدیع و زیبایی از هر پدیده‌یِ «موسیقی صفت» دارد، و ازهرصدای خوشی که می‌شنود استنباط‌ها و برداشت‌های بدیع و نوی دارد.
از آن آب حیـاتست کـه مـا چرخ زنـانیم نه از کفّ و نه ازنای و نه دف‌هاست خدایا
(دیوان//1/61)
زیر هرگلبـن نشستـه مـاه رویی زهره رخ چنـگ عشرت می‌نــوازد از پی خـاقـانِ ما
(دیوان/1/95)
تشبیهات موسیقایی مولانا جلوه‌ای زیبا و بی‌همتا به اشعارش می‌دهد ، که در این راستا از هرآنچه که در ارتباط با موسیقی است سود می‌برد. وی در این زمینه بسیار طبع آزمایی کرده‌است، چه درباره‌ی خود و چه درباره پیران و مرادهایش.
چنانکه درابیات زیر به ترتیب پشت خمیده به چنگ، وعدرون خالی و تهی انسان به نی و سرنای میان تهی به معشوق تشبیه شده‌اند:
رخ زعفران رنگ آمدم، خم داده چون چنگ آمدم درگــورِتـن تنـگ آمـدم، ای جـان بـاپهنـا بیـا
(دیوان/1/14)
زین رو همی بینم کسان نالان چو نی و ز دل تهی زین رو دوصد سروِ روان خم شد ز غم چون چنگ‌ها
(دیوان/1/18)
تــو چـو سرنــای منی بی لبِ مـن نـاله مـکن تـا چـو چنــگت نـنـوازم، ز نــوا هـیچ مـگـو
(دیوان/5/64)
مولانا دراین بیت نغمه‌ی اسرافیل را به اصل ِطرب و خوشی تشبیه می‌کند و می‌فرماید:
آواز سـرافــیــل طــرب مـی‌رسـدم از خـاک فنـا بـر آسمـان می‌رسـدم
کس را خبری نیست که برمن چه‌رسد زآن باخبری، که بی‌خبــر می‌رسـدم
(دیوان/8/195)
در بیت زیر رباب به منزله‌ی انسانی است که آواز و بانگی دارد، و مولانا از صنعتِ تشخیص در مصراع استفاده کرده‌است.
ای بـانگ ربـاب از تـو تـابـی دارم مـن نیـز درونِ دل ربــابی دارم
بـرمـگـذر، سـاعتـی درآ و بنشیـن مهمان شو، گوشه‌ی خرابـی دارم
(دیوان/8/198)
در رباعی زیر مولانا با تأکید بر روی «سرنا» به لحاظ تسلیم محض و بی چون و چرا بودنش در میان لب‌های نوازنده، به کنایه تسلیم بودن و بی‌اختیار بودنِ خویش را در برابر معشوق نشان می‌دهد.
گـردریـایـی مـاهی دریـای تـوأم ور صحرایی، آهویِ صحرای توأم
درمن می‌دم بنـده‌ی دم‌هـای توأم سرنای تو، سرنای تو، سرنای توأم
(دیوان/8/214)
گـر شام و گـر عراق و گـر لـورستان روشن شده زآن چهره‌ی چون نورستان
با منـکر و بـا نـکیـر هـمدستی کن تـا دست زنـد، رقـص کنـد گـورستان
(دیوان/8/231)
دربیت دوم رباعی زیر اگر راه را به معنی ره موسیقایی آن بگیریم مولانا نفس معشوق را معجزه‌گر می داند، چه او توانسته است از صدای بی معنی وبیهوده‌ای (باد) مقامی موسیقایی و زیبا(راه) ایجاد کند.
ای خـورده مـرا جگر بـرای دگران دانـم کـه همی کنی بـرای دگـران
من بـاد رهی بـُدم تـو راهـم دادی من رَستم ازاین واقعه وایِ دگـران
(دیوان/8/236)
مولانا به وسیله‌ی موسیقی به وصف می‌پردازد. این وصف شامل جهان پیرامون وی می‌گردد، که در آن اشیاء و پدیده‌ها هر یک به نوعی با موسیقی در ارتباط هستند.
تا پـرده‌ی عـاشقــانـه بشنـاختـه‌ایـم از روی طرب پـرده بــرانــداختـه‌ایم
با مطرب عشق، چنگ خود درزده‌ایم همچون دف و نای، هردو درساخته‌ایم
(دیوان/8/218)
هر بـلبـل مست بـر نـهـالی ماننده‌ی راح[6]، روح افزا[7]ست
(دیوان/1/263)
مولانا با حسن تعلیل علت ادیبانه‌ای برایِ رقصِ شاخِ بید و دست‌افشانی چنار بیان می‌کند و می‌فرماید:
از نغمه‌های طوطی شکرستان تست در رقص شاخِ بید و دودستک[8]‌زنان چنار
(دیوان/3/22)
بانـگ مـا همچون جـرس در کـاروان یـا چـو رعـدی وقـت سیـرانِ سحـاب
(دیوان/1/185)
موسیقی همیشه بر او عارض نمی‌گردد، بلکه از اندرون مولانا می‌جوشد، حتی در ضربان قلب و گردش خون و در شماره‌های تنفس او خود را نشان می دهد، به‌ویژه که این موسیقی حتی در زمانی که به ظاهر از اعمال و کردار مولانا دور می‌شود، در نهان با او نکته‌ها می‌گوید.
هله بس کن هله بس کن،کم آواز جرس کن که کُهم من نه صدایم، قلمم من نه صَریرم[9]
(دیوان/کلیّات/611/1612)

چـون بـرگ مـن ز بالا رقصان بـه پستی آیم لـرزان کــه تـا نیـفتـم الّا کـه در کنـارش
(دیوان/3/106)
مولانا حتی در مورد چگونگی نواختن سازها و ساختمان آنها، تصویرپردازی‌ها و تشیبهاتِ زیبایی را ارائه می‌دهد. که این مطلب خود نشانگر این است که وی با ساختمان و حتی طریقه‌ی نواختن بسیاری از سازها آشنایی کاملی داشته است.
دل‌ها مثـل رباب، وعشق توکمان زآمـدشدِ این کمـانچه دل‌هــا نالان
وآنگه عمل کمان بـه مـو وابستـه گـر مو شود اندیشه، نگنجد به میان
(دیوان/8/238)
مسئله‌ی قابل توجه در تمام مواردی که ذکرشد این است که، به طورکلی اشارات و گفته‌های مولانا در باب موسیقی از شناخت دقیق و آگاهانه‌ی او از موسیقی سرچشمه می‌گیرد. او به خوبی موسیقی را می‌شناسد، و به آن ایمان دارد. این علم و احاطه‌ی او به موسیقی است که این کتاب ارزشمند را به فرهنگی جامع از الحان و نغمه‌ها و نواهایِ پررمز و راز موسیقی ایرانی کرده‌است، وبه خوبی گسترش و نفوذ موسیقی ایرانی و شعر و ادبیّات فارسی را در گستره‌ی وسیعی از بلاد روم(ترکیه‌ی کنونی)-که تحت فرمانروائی سلاجقه‌ی روم بود-را اثبات می‌کند.
ازآنجا که مولانا چون دیگر شاعران نبوده است که در گوشه ای نشسته‌باشد، و با قصد و نیّت قبلی شعر سروده باشد، غزلیّات وی را از میان همگنان متمایز و متفاوت می‌کند،زیرا بیشتر این غزلیّات در لحظات وجد و سماع سروده شده‌اند. او گاهی در میانه‌ی مجلس سماع به مطربان اشاراتی می‌کند، این اشارات شامل چگونگی نواختن وخواندن و حتی تغییردادن آنچه می‌خوانده‌اند، و بسیاری موارد دیگر می‌شود، که درآن لحظه‌های وجد و سماع، تسلّط و دانش مولانا را به موسیقی ومقام‌ها وشرایط اجرا و زمان و مکانِ اجرا را می‌رساند.
استفاده از زبان رمز در واژه‌های موسیقیایی دیوان شمس مهمترین دستاورد این علم برای مولاناست. مولانا برای بیان تجارب روحانی و دریافت‌های شهودی خود ناگزیر بوده‌است، غیر از اصطلاحات صوفیانه از سنت و عناصر شاعرانه زبان فارسی و اشیا و پدیده های مختلف استفاده کند. دریافت‌های هر شاعری از پدیده‌ها در حقیقت دیدگاه او را در آن مورد نشان می‌دهد، پس مولانا با استفاده از مفاهیم موسیقایی علاوه بر معانی معمولی و ظاهری به خلق معانی دیگری نیز نائل شده‌است. ازین رو بار معانی واژگان موسیقایی دردیوان شمس زیاد می‌شود، و گاهی الفاظ شامل معانی متعدد می‌شوند.
در نهایت لازم به تذّکراست که معرفت‌یافتن به افکار وآراءِ چنین انسان جامع الاطراف ‌و کسی که از حاصل تمام تمدّن و فرهنگ اسلامی برای ورود در یکی از مشکل‌ترین مباحث معنوی استفاده کرده‌است، واقعا ّکار دشواری است، و آنچه در این پژوهش آمد می‌تواند ذرهّ‌ای ناچیز ازین کهکشان بی‌پایان را منعکس کند، و یا حداقل جرقّه‌ای باشد برای تحقیقاتی جامع‌تر وعمیق‌تر در یکی از جنبه‌های فکر و اندیشه‌ی حضرت مولانا.
آنکِ چنان می‌رود، ای عجب او جان کیست؟ سخــت روان می‌رود، سرو خرامان کیست؟
حـــلقه‌ی آن جعد او، سلسله‌ی پای کیست؟ زلـف چـلیپـاوشش، آفت ایمــان کیست؟
عقـــل روان سوبــه سو، روح دوان کو به کو دل همه درجست و جو، یارب جویان کیست؟
عرصه‌ی دل بی کران، گم شده در وی جهان ای دل دریـا صفت، سینـه بیـابــان کیست؟
نقد سخن را بمان، سکه‌ی سلطــان بجــو کـای زر کـامـل عیـار،نقـد تو از کان کیست؟
(دیوان/1/272)

[1] هایدن،یوزف : موسیقی ‌دان اتریشی(1732-1809)(شعشعانی/1372/359)
[2] کرب:اندوه(دهخدا)
[3] شش تا:شش لا،شش تو، ساززهی رشته ی شش تار،مجازاَ بسیاروشدید(ستایشگر/1384/1/587)
[4] خُنُک:خوشا، خوش ، خنکا(دهخدا)
[5] نشید :نغمه وآهنگ(دهخدا)
[6] راح:نام نوایی ازموسیقی قدیم که امروزه اثری ازآن به جانیست.(حدادی/7613/243)
[7] روح افزا:گوشه ای ازدستگاه راست پنجگاه(حدادی/1376/262)
[8] دستک زدن:دست زدن /کف زدن(دهخدا)
[9] صریر: بانگ قلم، صدائی که از قلم به وقت نوشتن برآید.(دهخدا)

برگشت به صفحه قبل
 
 

عضویت رایگان در خبرنامه

 
 
  با عضویت درخبرنامه مـدیران و ورود پست الکترونیــک خـود از مزایــای دریافـت لینــک دانلود رایگان فیلم کلاسها، همایـش ها ،لینک دانلود کتب مدیریتی و شرکت با تخفیف در کلاسـها و سمینارهای کوتاه مدت  بهره مند شوید
 
 

نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک

 
 
 
 
مشاوران مجری کنفرانس مدیریت MBA یکساله MBA حرفه ای ONE YEAR MBA-1 YEAR MBA دوره MBA کلاس MBA سمینار MBA کنفرانس MBA سمینار مدیریت مدیر مدیران