مشاوران روشنگر فردای ایرانیان بنیانگذار دوره MBA یکساله حرفه ای در سازمان آموزش فنی حرفه ای و mini MBA در ایران
تماس با ما مقالات مدیریتی نمایندگی ها گالری فیلم و عکس ثبت نام اتاق اساتید محصولات و خدمات صفحه اصلی

 
 


MBA یکساله مشاوران دوره های مدیریت  MBA دوره

محسن - معيني
پست‌ مدرنيته‌ و هنر پست‌ مدرن‌

خوب‌، پست‌ مدرن‌ چيست‌؟ در ارتباط‌ با خيل‌ سئوالات‌ لجام‌ گسيخته‌ و بي‌در و پيكري‌ كه‌ درخصوص‌ قواعد تصوير و روايت‌ مطرح‌ شده‌اند، چه‌ جايگاهي‌ را اشغال‌ مي‌كند يا چه‌ جايگاهي‌ رااشغال‌ نمي‌كند؟ بي‌ترديد پست‌ مدرن‌ بخشي‌ از مدرن‌ است‌

1- پست‌ مدرنيته‌ و پست‌ مدرنيسم‌

در زمان‌ ما يعني‌ دهه‌هاي‌ پاياني‌ قرن‌ بيستم‌ و آغاز قرن‌ بيست‌ و يكم‌ سنت‌ فكري‌ ضدمدرن‌ در نوشته‌هاي‌ متفكران‌ معاصر فرانسوي‌ مانند ژاك‌ دريدا، ميشل‌ فوكو، ژان‌فرانسواليوتار و ژان‌ بودريار بحث‌هاي‌ فراواني‌ را ايجاد كرده‌ است‌. گذشته‌ از اين‌ متفكران‌،انديشمندان‌ ديگري‌ نيز همچون‌ ريچارد رورتي‌ و السدرمكنتاير، توماس‌ كون‌ و پال‌فايرآبند در كشورهاي‌ انگليسي‌ زبان‌ نيز در زمينه‌ نقداز خارج‌ ساخت‌ مدرنيسم‌ با آن‌ مواجه‌مي‌شوند. اما اين‌ ضديت‌ با تفكر مدرن‌ و مدرنيته‌ پيش‌ از اين‌ توسط‌ نيچه‌ شروع‌ شده‌ است‌. به‌گمان‌ نيچه‌ ويژگي‌ دنياي‌ مدرن‌ نهيليسم‌ (هيچ‌انگاري‌) است‌ و در جامعه‌ سنتي‌ اين‌ دين‌ است‌ كه‌تصوير كلي‌ از جهان‌ را در اختيار فرد مي‌گذارد و توجيه‌ نهايي‌ رفتار اخلاقي‌ به‌ عهده‌ جهان‌بيني‌ديني‌ است‌. در دنياي‌ مدرن‌ اما دين‌ ديگر مرجع‌ نهايي‌ نيست‌ و به‌ جاي‌ آن‌ علم‌ نشسته‌ است‌.پي‌آمد قطعي‌ رد تفسير ديني‌ از جهان‌ و قبول‌ تفسير علمي‌ به‌ جاي‌ آن‌ بي‌گمان‌ تهي‌ شدن‌زندگي‌ از معنا، بي‌ هدف‌ نمودن‌ هستي‌، توجيه‌ناپذيري‌ ارزشها و در نتيجه‌ پيروزي‌ نهيليسم‌ است‌به‌ گمان‌ نيچه‌، نهيليسم‌ سرنوشت‌ محتوم‌ دنياي‌ مدرن‌ است‌ و بازگشت‌ به‌ جهان‌ سنتي‌ ناممكن‌.علم‌ از نظر نيچه‌ چيزي‌ جز تفسير ويژه‌اي‌ از جهان‌ براساس‌ نگره‌اي‌ ويژه‌ نسبت‌ به‌ آن‌ نيست‌،بنابراين‌ به‌ لحاظ‌ معرفت‌ مزيتي‌ بر دين‌ و مابعدالطبيعه‌ ندارد. علم‌باوري‌ مدرن‌، يعني‌ اعتقاد به‌مطلق‌ بودن‌ علم‌، آخرين‌ كوشش‌ بشر در راه‌ يافتن‌ مبناي‌ نهايي‌ براي‌ كل‌ هستي‌ است‌. در دنياي‌مدرن‌ ايمان‌ به‌ علم‌ و پيشرفت‌ علمي‌ جانشين‌ ايمان‌ ديني‌ شده‌ است‌. دين‌ و علم‌ جديد هر دواسطوره‌اند و فلسفه‌ معروف‌ به‌ روشنگري‌ كه‌ ايدئولوژي‌ حاكم‌ بر جهان‌ مدرن‌ است‌، يك‌ اسطوره‌،يعني‌ علم‌، را جانشين‌ اسطوره‌ ديگر، يعني‌ دين‌، كرده‌ است‌.

به‌ گمان‌ نيچه‌ از آنجا كه‌ دانش‌ تنها از چشم‌اندازي‌ ويژه‌ به‌ هستي‌ ممكن‌ است‌، پس‌ جهان‌در تماميتش‌ قابل‌ شناخت‌ و ارزيابي‌ نيست‌: "... و آنچه‌ از همه‌ بيش‌ خوش‌ ايند شماست‌ نه‌ آن‌چيزهاست‌ كه‌ از ورطه‌ خطر به‌ بيرون‌ رهنمون‌ مي‌شوند. بل‌ چيزهايي‌ است‌ كه‌ شما را از همه‌راه‌ها بيراه‌ مي‌كشانند يعني‌ مايه‌هاي‌ گمراهي‌ و سراگرداني‌ چنين‌ هوسهايي‌در شما واقعي‌ نيزباشد با اين‌ همه‌ به‌ گمان‌ من‌ چيزي‌ نشدني‌ است‌ زيرا ترس‌ احساس‌ اصلي‌ و بنيادين‌ بشر است‌،ترس‌ است‌ كه‌ معناي‌ گناه‌ نخستين‌ و فضيلت‌ نخستين‌ را روشن‌ مي‌كند از دل‌ ترس‌ است‌ كه‌فضيلت‌ من‌ نيز روئيده‌ است‌. همان‌ كه‌ نام‌اش‌ "علم‌" است‌... چنين‌ ترس‌ و لرز ديرينه‌ سرانجام‌لطيف‌ و روحاني‌ و معنوي‌ مي‌شود و امروز به‌ گمان‌ من‌، نام‌اش‌ علم‌ است‌. چنين‌ گفت‌ مرد باوجدان‌.

اما زرتشت‌... برحقايق‌ او خنده‌ زد و فرياد كرد: چه‌؟ چه‌ها كه‌ نمي‌شنوم‌! به‌ راستي‌، به‌ گمان‌ من‌يا تو ديوانه‌اي‌ يا من‌! و من‌ حقيقت‌ تو را يكباره‌ زير و بر مي‌كنم‌. زيرا ترس‌ در ما استثناست‌ و امااصل‌ دليري‌ است‌... انسان‌ به‌ فضايل‌ تمامي‌ وحشي‌ترين‌ و دليرترين‌ جانوران‌ رشك‌ برده‌ و آنها رااز ايشان‌ ربوده‌ است‌ و بدينسان‌ انسان‌ شده‌ است‌!... اما من‌ با نيرنگهاي‌ او چه‌ توانم‌ كرد! مگر من‌او و جهان‌ را آفريده‌ام‌."
به‌ اين‌ معنا منبع‌ الهام‌بخش‌ متفكران‌ پست‌ مدرن‌ نه‌ انديشه‌ و آثار ماركس‌ و فرويد بلكه‌انديشه‌ و آثار متفكراي‌ مانند نيچه‌ و هيدگر است‌.
به‌ گمان‌ متفكران‌ پست‌ مدرن‌ رهايي‌ چه‌ در تعبير فردي‌ آن‌ از ديدگاه‌ فرويد و پيروان‌ او و چه‌در تعبير اجتماعي‌ آن‌ از ديدگاه‌ ماركس‌ و پيروانش‌ توهمي‌ خطرناك‌ است‌.

از نظر ژان‌ فرانسوا ليوتار كه‌ بسياري‌ او را از شارحان‌ بزرگ‌ پست‌ مدرنيسم‌ مي‌دانند هرنسخه‌اي‌ از روايت‌ بزرگ‌ ناگريز در برگيرنده‌ اخلاق و سياست‌ فراگير است‌ و در نتيجه‌ خواه‌ ناخواه‌به‌ گونه‌اي‌ جمهوري‌ فضيلت‌ و ترور مي‌انجامد. از جمله‌ جريانهاي‌ فلسفي‌ مهمي‌ كه‌ درشكل‌گيري‌ و رواج‌ انديشه‌ پست‌ مدرن‌ در نيمه‌ دوم‌ قرن‌ بيستم‌ موثر بوده‌اند چشم‌ انداز باوري‌نيچه‌، فلسفه‌ هرمنوتيك‌ هيدگر و گادامر، نقد آدورنو و هوركهايمر از عقل‌ ابزاري‌ و انديشه‌روشنگري‌، نظريه‌ ويتگنشتاين‌ درباره‌ بازيهاي‌ زباني‌ و شكل‌هاي‌ زندگي‌ وابسته‌ به‌ آنها ونظريه‌ تامس‌ كون‌ درباره‌ تحول‌ و تاريخ‌ علم‌ والگوهاي‌ علمي‌ است‌ كه‌ شرح‌ اين‌ همه‌ در اين‌مجال‌ ممكن‌ نيست‌. لذا تنها در اينجا به‌ بعضي‌ عقايد ژان‌ فرانسوا اليوتار كه‌ انديشه‌ها ومانيفيست‌هاي‌ پست‌ مدرن‌ را طبقه‌بندي‌ كرد مي‌پردازيم‌.

2- ژان‌ فرانسوا ليوتارو مانيفيست‌ پست‌ مدرن‌

ژان‌ فرانسوا اليوتار در كتاب‌ وضعيت‌ پست‌ مدرن‌ (1979) به‌ توصيف‌ وضعيت‌ علم‌، اخلاق و هنر در دنياي‌ معاصر مي‌پردازد و در اين‌ اثر نشان‌ مي‌دهد كه‌ ما وارد مرحله‌ جديدي‌ شده‌ايم‌ كه‌ بامرحله‌ قبلي‌ تفاوت‌هاي‌ بنيادي‌ دارد. به‌ ادعاي‌ او دوران‌ مدرن‌ به‌ سررسيده‌ است‌ و آرمان‌هاي‌مدرن‌ كشش‌ و جذابيتشان‌ را از دست‌ داده‌اند و ما امروز بايد در وضعيت‌ جديدي‌ كه‌ او آن‌ را وضعيت‌ پست‌ مدرن‌ مي‌نامد زندگي‌ كنيم‌.

«فرضيه‌ علمي‌ ما اين‌ است‌ كه‌ با ورود جوامع‌ به‌ مرحله‌اي‌ كه‌ به‌ عصر پساصنعتي‌ موسوم‌شده‌ است‌ و با ورود فرهنگ‌ها به‌ مرحله‌اي‌ كه‌ به‌ عصر پست‌ مدرن‌ موسوم‌ شده‌ است‌، جايگاه‌دانش‌ دستخوش‌ تغيير و تحول‌ شده‌ است‌. اين‌ روندگذار حداقل‌ از اواخر دهه‌ 1950 در شرف‌وقوع‌ بوده‌ است‌، يعني‌ از زماني‌ كه‌ براي‌ اروپا بيانگر تكميل‌ دوران‌ بازسازي‌ به‌ شمار مي‌رود. اين‌گام‌، بسته‌ به‌ هر كشور سريع‌تر يا كندتر صورت‌ مي‌گيرد، و در درون‌ كشورها نيز مطابق‌ با حوزه‌فعاليت‌ فرق مي‌كند: وضعيت‌ عمومي‌ نوعي‌ گسست‌ گذرا است‌ كه‌ ترسيم‌ و ارائه‌ هر نوع‌ بررسي‌كلي‌ را دشوار مي‌سازد. بخشي‌ از توصيف‌ و تشريح‌ اين‌ وضعيت ضرورتاً حدسي‌ و فرضي‌ خواهدبود. به‌ هر روي‌، مي‌دانيم‌ كه‌ ايمان‌ و اعتماد بيش‌ از حد به‌ آينده‌شناسي‌ عاقلانه‌ نيست‌.

من‌ به‌ جاي‌ ترسيم‌ تصويري‌ كه‌ قطعاً و ناگزير ناقص‌ خواهد بود، ويژگي‌ يا بارزه‌ واحدي‌ رابه‌ عنوان‌ نقطه‌ عزيمت‌ كار خود را قرار خواهم‌ داد، بارزه‌اي‌ كه‌ في‌الفور معرف‌ موضوع‌ مطالعه‌ ماخواهد بود. دانش‌ علمي‌ نوعي‌ گفتمان‌ است‌. و ذكر اين‌ نكته‌ به‌ جاست‌ كه‌ طي‌ چهل‌ سال‌ گذشته‌علوم‌ و تكنولوژي‌هاي‌ "برجسته‌" مجبور بودند با زبان‌ سر و كار داشته‌ باشند: واج‌شناسي‌ ونظريه‌هاي‌ زبانشناسي‌، معضلات‌ ارتباطات‌ و سيبرنيتيك‌، نظريه‌هاي‌ نوين‌ جبر و انفورماتيك‌،كامپيوترها و زبان‌هاي‌ كامپيوتري‌، معضلات‌ ترجمه‌ و جستجو براي‌ يافتن‌ حوزه‌هاي‌ سازگاري‌ميان‌ زبان‌هاي‌ كامپيوتري‌، معضلات‌ ذخيره‌سازي‌ اطلاعات‌ و بانك‌هاي‌ اطلاعاتي‌، تله‌ ماتيك‌و تكميل‌ پايانه‌هاي‌ هوشمند، پارادوكس‌شناسي‌. واقعيات‌ نياز به‌ توضيح‌ ندارند (و اين‌ فهرست‌جامع‌ و مستوفا نيست‌)».

ليوتار در فصل‌ ديگري‌ از همين‌ كتاب‌ خود كاربردشناسي‌ زبان‌ پژوهشهاي‌ علمي‌ به‌ ويژه‌ درجريان‌ پويش‌ خود براي‌ يافتن‌ روشهاي‌ جديد استدلال‌ را بر پايه‌ ابداع‌ حركتهاي‌ جديد و حتي‌قواعد جديد براي‌ بازي‌هاي‌ زباني‌ (به‌ قول‌ ويتگنشتاين‌) تشخيص‌ مي‌دهد. از نظر او فلسفه ‌اخلاق و سياست‌ و دانش‌ مدرن‌ كه‌ با دكارت‌ آغاز شد و از راه‌ كانت‌ و هگل‌ به‌ ماركس‌ رسيد مبناي‌شكل‌گيري‌ نسخه‌هاي‌ مدرن‌ روايت‌ بزرگ‌ است‌. به‌ گمان‌ او اما اين‌ فلسفه‌ بيانگر تجربه‌هاي‌بشر امروز نيست‌ و در دنياي‌ معاصر ديگر كارايي‌ ندارد.

منظور ليوتار از روايت‌ بزرگ‌ چيست‌؟ او هر كوششي‌ براي‌ يافتن‌ اصل‌ يا اصول‌ كلي‌ حاكم‌ برهمه‌ فعاليتهاي‌ بشري‌ و همه‌ روابط‌ اجتماعي‌ (به‌ قول‌ خود او همه‌ انواع‌ گوناگون‌ بازي‌هاي‌ زباني‌) را روايت‌ بزرگ‌ مي‌شمرد. به‌ گمان‌ او در جهان‌ پست‌ مدرن‌ به‌ دليل‌ گوناگوني‌ ماهوي‌ بازيهاي‌زباني‌ جايز براي‌ اصل‌ يا اصول‌ كلي‌ حاكم‌ بر همه‌ آنهانيست‌. پس‌ هر كوششي‌ براي‌ يافتن‌ روايت‌بزرگ‌ محكوم‌ به‌ شكست‌ است‌، در اينجا اصول‌ كلي‌ اين‌ انديشه‌ او از كتاب‌ وضعيت‌ پست‌ مدرن‌عيناً نقل‌ مي‌شود:

«توان‌ بالقوه‌ فرسايشي‌ كه‌ ذاتي‌ِ ديگر رويه‌ مشروعيت‌بخشي‌ است‌، يعني‌ ذاتي‌ِ روايت‌ رهايي‌و آزادي‌ِ نشأت‌ گرفته‌ از روشنگري‌، به‌ هيچ‌ وجه‌ كمتر از توان‌ِ فرسايش‌ در حال‌ عمل‌ در گفتمان‌نظري‌ نيست‌. ليكن‌ به‌ جنبه‌ متفاوتي‌ اشاره‌ دارد. ويژگي‌ بارز و مميزه‌ آن‌ اين‌ است‌ كه‌ مشروعيت‌ِعلم‌ و حقيقت‌ را در گرو استقلال‌ طرفين‌ محاوره‌ درگير در عمل‌ هدفمند اخلاقي‌، اجتماعي‌ وسياسي‌ قرار مي‌دهد. همانطور كه‌ ديده‌ايم‌، اين‌ شكل‌ از مشروعيت‌بخشي‌ معضلات‌ مستقيم‌ وبلاواسطه‌اي‌ در پي‌ دارد: تفاوت‌ بين‌ يك‌ گزاره‌ مصداقي‌ِ واجد ارزش‌ ادراكي‌ (شناختي‌) با يك‌گزاره‌ تجويزي‌ِ واجد ارزش‌ علمي‌ تفاوتي‌ از نوع‌ ربطي‌ (تناسبي‌) و در نتيجه‌ از نوع‌ توانشي‌ آن‌ است‌. چيزي‌ وجود ندارد كه‌ ثابت‌ كند اگر يك‌ گزاره‌ توصيف‌كننده‌ وضعيتي‌ واقعي‌گزاره‌اي‌ حقيقي‌باشد، در آن‌ صورت‌ بالطبع‌ يك‌ گزاره‌ تجويزي‌ مبتني‌ بر آن‌ (كه‌ حاصل‌ يا نتيجه‌ آن‌ ضروتاً ايجاداصلاح‌ يا جرح‌ و تعديل‌ در آن‌ واقعيت‌ خواهد بود) گزاره‌اي‌ مناسب‌ و عادلانه‌ خواهد بود. براي‌مثال‌، يك‌ در بسته‌ را در نظر بگيريم‌. بين‌ گزاره‌ "در بسته‌ است‌" گزاره‌ "در را بازكن‌" هيچگونه‌رابطه‌ معلولي‌ از نوع‌ تعريف‌ شده‌ آن‌ در منطق‌ گزاره‌اي‌ وجود ندارد. اين‌ دو گزاره‌ به‌ دو مجموعه‌مستقل‌ قواعدِ تعيين‌ كننده‌ انواع‌ متفاوتي‌ از ربط‌ (تناسب‌) و به‌ تبع‌ آن‌ انواع‌ متفاوتي‌ توانش‌،تعلق‌ دارند. در اينجا نتيجه‌ پيامد تقسيم‌بندي‌ عقل‌ به‌ عقل‌ ادراكي‌ (شناختي‌) يا نظري‌ از يك‌سو، و عقل‌ علمي‌ از سوي‌ ديگر عبارت‌ است‌ از حمله‌ و يورش‌ به‌ مشروعيت‌ گفتمان‌ علم‌. البته‌ نه‌به‌ طور مستقيم‌، بلكه‌ به‌ گونه‌اي‌ غير مستقيم‌ با آشكار ساختن‌ اين‌ نكته‌ كه‌ گفتمان‌ مذكور نوعي‌بازي‌ زباني‌ است‌ با قواعد خاص‌ خود (كه‌ شرايط‌ پيشيني‌ معرفت‌ يا شرايط‌ معرفت‌ پيشيني‌ كانت‌نخستين‌ اشاره‌ سريع‌ و اجمالي‌ به‌ آنهاست‌) و اينكه‌ گفتمان‌ مذكور هيچگونه‌ داعيه‌ خاصي‌ براي‌اعمال‌ نظارت‌ بر بازي‌ عمل‌ هدفمند پراكسيس‌ (و نه‌ حتي‌ بر بازي‌ زيبايي‌شناسي‌) ندارد. ازاينرو بازي‌ علم‌ همتراز با ديگر بازي‌ها قرار مي‌گيرد.

اگر اين‌ نوع‌ "مشروعيت‌زدايي‌" با بي‌اعتنايي‌ تمام‌ دنبال‌ گردد و اگر حيطه‌ عمل‌ آن‌ گسترش‌پيدا كند (هانطور كه‌ ويتگنشتاين‌ به‌ شيوه‌ خاص‌ خود اين‌ كار را صورت‌ مي‌دهد، و متفكراني‌ چون‌مارتين‌ بوبر و امانوئل‌ لويناس‌ نيز با شيوه‌هاي‌ خاص‌ خود در آن‌ صورت‌ راه‌ براي‌ ظهور جريان‌مهمي‌ از پست‌مدرنيته‌ هموار مي‌گردد: علم‌ بازي‌ خاص‌ خود را انجام‌ مي‌دهد؛ و قادر به‌مشروعيت‌ بخشيدن‌ به‌ ديگر بازيهاي‌ زباني‌ نيست‌. براي‌ مثال‌ بازي‌ تجويز از آن‌ جان‌ به‌ درمي‌برد (مي‌گريزد). ولي‌ مهم‌تر از همه‌ اينكه‌ حتي‌ قادر به‌ مشروعيت‌ بخشيدن‌ به‌ خود نيز نيست‌،بر خلاف‌ تأمل‌ و تفكر (نظر) كه‌ گفته‌ مي‌شود قادر به‌ اين‌ كار است‌.

به‌ نظر مي‌رسد خود سوژه‌ اجتماعي‌ نيز در جريان‌ اين‌ پراكشن‌ِ بازي‌هاي‌ زباني‌ تجزيه‌ و ازهم‌ پاشيده‌ گردد. پيوند اجتماعي‌ امري‌ زباني‌ است‌، ولي‌ با يك‌ تار يا رشته‌ واحد و منفرد در هم‌بافته‌ نشده‌ است‌. پيوند اجتماعي‌ در واقع‌ همانند بافته‌اي‌ است‌ كه‌ با در هم‌ تنيده‌ شدن‌ِ حداقل‌ دونوع‌ (و واقعيت‌ امر شماري‌ نامعين‌ و غيرقطعي‌) بازي‌ زباني‌ كه‌ از قواعد متفاوتي‌ پيروي‌ مي‌كنند،شكل‌ گرفته‌ و ايجاد شده‌ است‌.

ويتگنشتاين‌ مي‌نويسد: "زبان‌مان‌ را مي‌توان‌ به‌ منزله‌ شهري‌ باستاني‌ دانست‌؛ مجموعه‌ پرپيچ‌ و خمي‌ از خيابان‌ها و ميادين‌ كوچك‌، منازل‌ و خانه‌هاي‌ قديم‌ و جديد و منازلي‌ با مواردتكميل‌ شده‌ و اضافاتي‌ از دوران‌هاي‌ مختلف‌ ؛ كه‌ دور تمام‌ اينها را شمار كثيري‌ از قصبات‌ ودهكده‌هاي‌ جديد با خيابان‌هاي‌ مستقيم‌ و منظم‌ و منازل‌ يك‌ شكل‌ احاطه‌ كرده‌اند." و به‌ منظورتفهيم‌ و رساندن‌ِ دقيق‌ اين‌ مطلب‌ كه‌ اصل‌ كليت‌ واحد و همشكل‌ - يا اصل‌ سنتز و تركيب‌ زيرنظر فراگفتماني‌ از دانش‌ - اصلي‌ غيرعلمي‌ و غيرقابل‌ اجراست‌، وي‌ با طرح‌ اين‌ پرسش‌ كه‌ "هرشهر قبل‌ از آنكه‌ به‌ صورت‌ شهر درآيد، بايد داراي‌ چه‌ تعداد منازل‌ يا خيابان‌ باشد؟" "شهر" زبان‌را تابع‌ پارادوكس‌ قديمي‌ دور و تسلسل‌ منطقي‌ قرار مي‌دهد.

زبان‌هاي‌ جديد به‌ زبانهاي‌ قديمي‌ اضافه‌ مي‌ شوند، و به‌ اين‌ ترتيب‌ حومه‌ها و توابع‌ شهرقديم‌ را بنا مي‌نهند. "نمادگرايي‌ شيمي‌ و نشانه‌گذاري‌ ارقام‌ و اعداد در حساب‌ فاصله‌" سي‌ و پنج‌سال‌ ديگر مي‌توانيم‌ به‌ اين‌ فهرست‌ موارد زير را اضافه‌ كنيم‌: زبان‌هاي‌ ماشيني‌، ماتريس‌هاي‌نظريه‌ بازي‌، نظام‌هاي‌ جديد نشانه‌نويسي‌ و نت‌گذاري‌ در موسيقي‌، نظام‌هاي‌ نشانه‌گذاري‌ براي‌اشكال‌ منطق‌ غير مصداقي‌ (منطق‌ زماني‌ ،نطق‌ اخلاقي‌، منطق‌ شرطي‌) زبان‌ علائم‌وراثتي‌، نمودارهاي‌ ساختارهاي‌ واجي‌ و نظاير آن‌.

مي‌توانيم‌ احساس‌ يا تصوير بدبينانه‌اي‌ از اين‌ شكافتن‌ و تجزيه‌ كردن‌ به‌ دست‌ دهيم‌: هيچ‌كسي‌ به‌ تمام‌ اين‌ زبانها صحبت‌ نمي‌كند، آنها هيچ‌ فرازبان‌ عام‌ و همگاني‌ ندارند، پروژه‌ نظام‌ -سوژه‌ يك‌ شكست‌ و ناكامي‌ است‌، همه‌ ما گرفتار پوزيتيويسم‌ اين‌ يا آن‌ نوع‌ رشته‌ يادگيري‌هستيم‌، محققان‌ وعالمان‌ فاضل‌ و متبحر به‌ دانشمندان‌ تبديل‌ شده‌اند، وظايف‌ تقليل‌ يافته‌پژوهش‌ و تحقيق‌ بيش‌ از پيش‌ به‌ قسمت‌هاي‌ مختلف‌ تقسيم‌ و تجزيه‌ شده‌اند و هيچ‌ كس‌ به‌تنهايي‌ نمي‌تواند از عهده‌ آنها برآيد. فلسفه‌ نظري‌ مجبور به‌ كنار گذاشتن‌ وظايف‌مشروعيت‌بخشي‌ خود شده‌ است‌، كه‌ توضيح‌ مي‌دهد چرا فلسفه‌ هر جا كه‌ بر ادعاي‌ بي‌جا وتظاهر به‌ بر عهده‌ گرفتن‌ چنين‌ وظايفي‌ پافشاري‌ و اصرار مي‌ورزد با بحران‌ مواجه‌ مي‌شود و به‌سطح‌ مطالعه‌ نظام‌هاي‌ منطق‌ يا تاريخ‌ عقايد تنزل‌ مي‌يابد، كه‌ در اين‌ موارد به‌ اندازه‌ كافي‌واقعگرا بود كه‌ آنها را كنار بگذارد.
وين‌ در آغاز قرن‌ اين‌ بدبيني‌ را كنار گذاشت‌: نه‌ صرفاً هنرمنداني‌ چون‌ موزيل‌، كراوس‌هوفمانشتال‌، لوس‌، شوئنبرگ‌، وبر، بلكه‌ فيلسوفاني‌ چون‌ ماخ‌، و ويتگنشتاين‌ نيز. آنان‌ حامل‌آگاهي‌ درباره‌ مشروعيت‌زدايي‌ و تا حد امكان‌ حامل‌ِ مسئوليت‌ نظري‌ و هنري‌ بابت‌ آن‌ بودند.امروز ما مي‌توانيم‌ بگوئيم‌ كه‌ فرايند ماتم‌ و عزاداري‌ تكميل‌ شده‌ است‌. ديگر نيازي‌ نيست‌ كه‌همه‌ چيز را مجدداً از نو آغاز كنيم‌. نقطه‌ قوت‌ ويتگنشتاين‌ اين‌ است‌ كه‌ پوزيتيويسمي‌ را كه‌ ازسوي‌ حلقه‌ وين‌ در حال‌ بسط‌ و ارائه‌ شدن‌ بود، اختيار نكرد، ولي‌ در تحقيقات‌ خود پيرامون‌بازي‌هاي‌ زباني‌ به‌ ترسيم‌ رئوس‌ نوعي‌ مشروعيت‌بخشي‌ نه‌ بر مبناي‌ قابليت‌ كاربرد زباني‌پرداخت‌. اكثر افراد فراق و دلتنگي‌ بابت‌ روايت‌ گمشده‌ را از دست‌ داده‌اند. اين‌ نكته‌ به‌ هيچ‌وجه‌ به‌معناي‌ آن‌ نيست‌ كه‌ آنان‌ به‌ توحش‌ و بربريت‌ تنزل‌ يافته‌اند. چيزي‌ كه‌ آنان‌ را از اين‌ خطر حفظ‌مي‌كند وقوف‌ و دانش‌ آنان‌ بر اين‌ امر است‌ كه‌ مشروعيت‌ تنها مي‌تواند از دل‌ كاربست‌ زباني‌ وتعامل‌ (كنش‌ متقابل‌) ارتباطي‌ و مفاهمه‌اي‌ آنان‌ برخيزد. علم‌ "با به‌ ريشخند گرفتن‌" هرگونه‌عقيده‌ ديگر سادگي‌ و رياضت‌ سخت‌گيرانه‌ واقع‌گرايي‌ را به‌ آنان‌ آموخته‌ است‌.

مهمترين‌ ويژگي‌ جامعه‌ پست‌ مدرن‌ اين‌ است‌ كه‌ دربرگيرنده‌ بازيهاي‌ زباني‌ ناهمگون‌ و در رقابت‌با يكديگر است‌. پيوندهاي‌ اجتماعي‌ همه‌ در بستر زبان‌ صورت‌ مي‌گيرند. اما بافت‌ اجتماعي‌تركيبي‌ است‌ تار و پودهاي‌ گوناگون‌. به‌ همين‌ گونه‌ جامعه‌ پست‌ مدرن‌ نيز همچون‌ مجموعه‌اي‌است‌ از جامعه‌هاي‌ كوچك‌تر پراكنده‌ با قوانين‌ و اصول‌ اخلاقي‌ و اجتماعي‌ گوناگون‌ و ناهمگن‌ وگاه‌ حتي‌ متضاد خلاصه‌ اينكه‌ جهان‌ پست‌ مدرن‌ جهاني‌ است‌ بي‌كتاب‌ورها از هر نسخه‌اي‌ ازروايت‌ بزرگ‌ جهاني‌ كه‌ در آن‌ نه‌ فقط‌ مذهب‌ و فلسفه‌ بلكه‌ حتي‌ علم‌ نيز به‌ عنوان‌ مرجع‌ نهايي‌براي‌ مشروعيت‌ بخشيدن‌ به‌ همه‌ باورها و كنش‌ها و نهاد گوناگون‌ از اعتبار افتاده‌ است‌.

پست‌ مدرن‌ چيست‌؟

خوب‌، پست‌ مدرن‌ چيست‌؟ در ارتباط‌ با خيل‌ سئوالات‌ لجام‌ گسيخته‌ و بي‌در و پيكري‌ كه‌ درخصوص‌ قواعد تصوير و روايت‌ مطرح‌ شده‌اند، چه‌ جايگاهي‌ را اشغال‌ مي‌كند يا چه‌ جايگاهي‌ رااشغال‌ نمي‌كند؟ بي‌ترديد پست‌ مدرن‌ بخشي‌ از مدرن‌ است‌. تمام‌ چيزها، حتي‌ اگر به‌ تازگي‌ وهمين‌ ديروز (پطرونيوس‌ عادت‌ داشت‌ بگويد: اكنون‌ modo. modo) دريافت‌ شده‌ باشند،بايستي‌ مورد ترديد و سوءظن‌ قرار بگيرند. سزان‌ با چه‌ حوزه‌اي‌ به‌ چالش‌ برمي‌خيزد؟ باامپرسيونيسم‌ و امپرسيونيستها. پيكاسو و براك‌ به‌ چه‌ موضوعي‌ حمله‌ مي‌برند؟ موضوعات‌ موردنظر سزان‌. دوشان‌ در سال‌ 1912 با چه‌ پيش‌ فرضهايي‌ قطع‌ رابطه‌ كرد؟ پيش‌ فرضي‌ كه‌ مي‌گويدآدم‌ بايد نقاشي‌ كند، ولو كوبيسم‌، باشد. وبورن‌ از پيش‌ فرض‌ ديگري‌ سئوال‌ مي‌كند و حرف‌مي‌زند كه‌ به‌ عقيده‌ وي‌ از شر آثار دوشان‌ سالم‌ و دست‌ نخورده‌ باقي‌ مانده‌ است‌: يعني‌ جايگاه‌عرضه‌ اثر. نسل‌ها با شتابي‌ خيره‌كننده‌ خود را به‌ حركت‌ درمي‌آورند. هر اثر تنها زماني‌ مي‌تواندمدرن‌ بشود كه‌ ابتدا پست‌ مدرن‌ باشد. بنابراين‌ پست‌ مدرنيسمي‌ كه‌ اينگونه‌ فهم‌ شده‌ باشد،مدرنيسم‌ در مرحله‌ پاياني‌ آن‌ نيست‌ بلكه‌ در وضعيت‌ آغازين‌ رشد و رويش‌ آن‌ است‌، و اين‌وضعيت‌ ثابت‌ و پايدار است‌.

ليكن‌ من‌ نمي‌خواهم‌ در اين‌ معناي‌ نسبتاً مكانيكي‌ (افزاروارانه‌) از جهان‌ باقي‌ بمانم‌. اگر اين‌نكته‌ درست‌ باشد كه‌ مدرنيته‌ با كنار رفتن‌ يا عقب‌نشيني‌ امر واقع‌ و براساس‌ رابطه‌ والا بين‌ "امرقابل‌ عرضه‌" و "امر قابل‌ تصور" صورت‌ تحقق‌ مي‌يابد، پس‌ در اين‌ صورت‌ در جريان‌ اين‌ رابطه‌امكان‌ تشخيص‌ دو ضرب‌ آهنگ‌ (به‌ تعبير موسيقيدانان‌) وجود دارد. مي‌توان‌ بر فقدان‌ قدرت‌ملكه‌ عرضه‌، بر نوستالژي‌ بابت‌ حضور احساس‌ شده‌ توسط‌ سوژه‌ انساني‌، و بر اراده‌ مبهم‌ و پوچي‌تأكيد ورزيد كه‌ عليرغم‌ هر چيزي‌ موجب‌ حضور وي‌ سوژه‌ انساني‌ مي‌گردد. علاوه‌ بر اين‌مي‌توان‌ بر قدرت‌ ملكه‌ تصور، به‌ قول‌ معروف‌ بر "بي‌احساسي‌" غير انساني‌، بي‌عاطفگي آن ‌تأكيد ورزيد (اين‌ همان‌ ويژگي‌ بود كه‌ آپولينر از هنرمندان‌ توقع‌ داشت‌)، زيرا موضوع‌ فهم‌ ما اين‌نيست‌ كه‌ آيا حس‌پذيري‌ يا قوه‌ تخيل‌ انساني‌ مي‌تواند با آنچه‌ كه‌ به‌ تصور درمي‌آورد به‌ وجوددرآيد يا نه‌. همچنين‌ مي‌توان‌ بر افزايش‌ وجود (مشغله‌) و سرور و شادماني‌ ناشي‌ از ابداع‌ قواعدجديد بازي‌ - خواه‌ تصويري‌، هنري‌ يا هر نوع‌ ديگر - تأكيد ورزيد. اگر به‌ طور نمونه‌وار معدودي‌ ازاسامي‌ موجود در صفحه‌ شطرنج‌ تاريخ‌ جريانات‌ آوانگارد را عرضه‌ نمائيم‌، آنچه‌ كه‌ در ذهن‌ درام ‌روشنتر خواهد شد: در سمت‌ ماليخوليا اكسپرسيونيست‌هاي‌ آلماني‌، و در سمت‌ نوآوري‌ براك‌ وپيكاسو؛ در سمت‌ نخست‌ مالويچ‌، و در سمت‌ دوم‌ ليسيتسكي‌؛ در يك‌ سمت‌ چيريكو و در سمت‌ديگر دوشان‌. اختلاف‌ ناچيزي‌ كه‌ اين‌ دو شيوه‌ غالباً در يك‌ قطعه‌ يا اثر واحد به‌ طور مشترك‌وجود دارند و تقريباً غيرقابل‌ تفكيك‌ از همند؛ و در عين‌ حال‌ حكايت‌ از نوعي‌ تفاوت‌ يا افتراق دارند كه‌ سرنوشت‌ انديشه‌ وابسته‌ به‌ آن‌ است‌ و تا مدت‌ها بين‌ تأسف‌ و تقلا بدان‌ وابسته‌ خواهدبود.

آثار پروست‌ و جويس‌ به‌ چيزي‌ اشاره‌ دارند كه‌ به‌ خود اجازه‌ حضور نمي‌دهد. تلميح‌ يا اشاره‌،كه‌ پائولو فابري‌ اخيراً نظر مرا بدان‌ جلب‌ كرده‌ شايد شكلي‌ از بيان‌ باشد كه‌ لازمه‌ آثاري‌ است‌ كه‌به‌ زيبايي‌شناسي‌ امر والا تعلق‌ دارند. چيزي‌ كه‌ در آثار پروست‌ به‌ عنوان‌ بهايي‌ كه‌ مي‌بايست‌براي‌ اين‌ تلميح‌ پرداخت‌ مي‌شد، ناديده‌ گرفته‌ شده‌ است‌، همانا هويت‌ آگاهي‌ است‌، قرباني‌بي‌اعتدالي‌ و افراط‌ زمان‌ (au trop de temps). ولي‌ در آثار جويس‌، اين‌ هويت‌ نويسندگي‌(نوشتن‌) است‌ كه‌ قرباني‌ فزوني‌ و افراط‌ كتاب‌ (au trop de livre) يا ادبيات‌ شده‌ است‌.

پروست‌ به‌ كمك‌ زباني‌ كه‌ تغييري‌ در نحوه‌ و واژگان‌ آن‌ ايجاد نشده‌ است‌ و به‌ كمك‌ نوعي‌نوشتن‌ كه‌ به‌ لحاظ‌ بسياري‌ از ابزارها و تكنيك‌هاي‌ آن‌ هنوز به‌ اثر روايت‌ داستاني‌ و رمان‌گونه‌تعلق‌ دارد، امر غيرقابل‌ عرضه‌ را نشان‌ مي‌دهد. نهاد ادبي‌، آنگونه‌ كه‌ پروست‌ از بالزاك‌ و فلوبر به‌ارث‌ مي‌برد، از اين‌ نظر كه‌ عنصر قهرمان‌، ديگر يك‌ شخصيت‌ (كاراكتر) نيست‌ بلكه‌ آگاهي‌دروني‌ از زمان‌ است‌ و از اين‌ جهت‌ كه‌ ناهمزماني‌ روايي‌ يا داستاني‌، كه‌ قبلاً از سوي‌ فلوبر آسيب‌ ديده‌ بود، در اينجا به‌ خاطر لحن‌ روايي‌ آن‌ به‌ زير سئوال‌ رفته‌ است‌، مسلماً تصنيف‌ گشته‌ واز فعاليت‌ افتاده‌ است‌. مع‌ ذلك‌، وحدت‌ كتاب‌، منظومه‌ آن‌ آگاهي‌، حتي‌ اگر فصل‌ به‌ فصل‌ به‌تعويق‌ افتد، مورد چالش‌ جدي‌ قرار نگرفته‌ است‌: هويت‌ِ نوشتن‌ از طريق‌ خودِ نوشتن‌ در سراسرهزار توي‌ روايت‌ِ مطول‌ و پايان‌ناپذير براي‌ بيان‌ و دلالت‌ بر اين‌ وحدت‌، كه‌ با وحدت‌ِپديدارشناسي‌ ذهن‌ مقايسه‌ شده‌ بود، كفايت‌ مي‌كند.

جويس‌ در آثار خود اين‌ امكان‌ را براي‌ امر غيرقابل‌ عرضه‌ فراهم‌ مي‌سازد تا در شكل‌ دال‌،قابل‌ ادراك‌ و فهم‌پذير گردد. كل‌ گسترده‌ روايي‌ موجود و حتي‌ عامل‌هاي‌ سبك‌گرايانه‌ بدون‌دغدغه‌ بابت‌ وحدت‌ كل‌ به‌ نمايش‌ گذاشته‌ مي‌شوند و حتي‌ عامل‌هاي‌ جديد نيز مورد محك‌ قرارمي‌گيرند. گرامر و واژگان‌ زبان‌ ادبي‌ نيز بيش‌ از اين‌ ديگر اموري‌ قطعي‌ و مسلم‌ محسوب‌نمي‌شوند، بلكه‌ به‌ عنوان‌ اشكال‌ آكادميك‌، و شعايري‌ ظاهر مي‌شوند برخاسته‌ از پارسايي‌ ياقداستي‌ (به‌ تعبير نيچه‌) كه‌ مانع‌ ارائه‌ غيرقابل‌ عرضه‌ مي‌گردند.



خوب‌، تفاوت‌ در همينجا نهفته‌ است‌: زيبايي‌شناسي‌ مدرن‌، زيبايي‌شناسي‌ امر والا، گرچه‌ نوع‌نوستالژيك‌ آن‌، اين‌ نوع‌ زيبايي‌شناسي‌ امكان‌ ارائه‌ امر غيرقابل‌ عرضه‌ را تنها در شكل‌ محتواي‌مفقوده‌ فراهم‌ مي‌سازد؛ ليكن‌ فرم‌ و صورت‌، به‌ خاطر استحكام‌ و ثبات‌ قابل‌ تشخيص‌ آن‌همچنان‌ به‌ خواننده‌ يا بيننده‌ (تماشاگر) موضوعي‌ را براي‌ آرامش‌ و لذت‌ ارائه‌ مي‌كند. ولي‌ اين‌احساسات‌، احساس‌ والاي‌ واقعي‌ را به‌ وجود نمي‌آورند، احساسي‌ كه‌ در تلفيق‌ واقعي‌ لذت‌ او الم‌نهفته‌ است‌: يعني‌ اين‌ لذت‌ كه‌ عقل‌ بايد فراتر از تمام‌ عرضه‌ها باشد؛ و اين‌ الم‌ كه‌ تخيل‌ باحس‌پذيري‌ نبايد معادل‌ مفهوم‌ باشد.

پست‌ مدرن‌ جرياني‌ خواهد بود كه‌، در مدرن‌، امر غيرقابل‌ عرضه‌ را در نفس‌ عرضه‌ پيشنهاد وارائه‌ مي‌كند؛ جرياني‌ كه‌ از آرامش‌ صورت‌هاي‌ خوب‌ و اجماع‌ سليقه‌اي‌ كه‌ امكان‌ تقسيم‌ جمعي‌نوستالژي‌ براي‌ امر غيرقابل‌ حصول‌ را فراهم‌ مي‌آورد، خود را محروم‌ مي‌سازد؛ جرياني‌ كه‌ درجستجوي‌ عرضه‌هاي‌ جديد است‌، نه‌ به‌ منظور بهره‌بردن‌ از آنها، بلكه‌ به‌ منظور بيان‌ و رساندن‌مفهوم‌ قدرتمندتري‌ از امر غيرقابل‌ عرضه‌. هر هنرمند يا نويسنده‌ پست‌ مدرن‌ در مقام‌ يك‌فيلسوف‌ است‌: متني‌ كه‌ مي‌نويسد، اثري‌ كه‌ خلق‌ مي‌كند، از نظر اصول‌ تحت‌ هدايت‌ قواعد ازپيش‌ تثبيت‌ شده‌ قرار ندارند، و نمي‌توان‌ در مورد آنها مطابق‌ با حكم‌ ايجابي‌، با بكار بستن‌مقولات‌ آشنا در متن‌ يا اثر هنري‌ در جستجوي‌ آنهاست‌. بنابراين‌ هنرمند و نويسنده‌، بدون‌قواعد، براي‌ تدوين‌ قواعدي‌ براي‌ آن‌ چه‌ كه‌ انجام‌ خواهد يافت‌ كار مي‌كنند. بر اساس‌ اين‌ واقعيت‌است‌ كه‌ اثر و متن‌ واجد كاراكترهاي‌ يك‌ واقعه‌ هستند؛ همچنين‌ بر همين‌ اساس‌ براي‌ مؤلف‌ خودخيلي‌ دير مي‌آيند، يا چيزي‌ كه‌ به‌ نتيجه‌ مشابهي‌ مي‌انجامد، يعني‌ به‌ كار افتادن‌ آنها تحقق‌آنهاهمواره‌ بسيار زود شروع‌ مي‌شود. پست‌ مدرن‌ را مي‌بايد براساس‌ پارادوكس‌ آينده‌ post /پيشين‌ modo درك‌ نمود.

به‌ نظر من‌ كتاب‌ مشهور مونتني‌ موسوم‌ به‌ مقالات‌، اثري‌ پست‌ مدرن‌ است‌؛ در حاليكه‌ نشريه‌آتانوم‌، مدرن‌ است‌. سرانجام‌ اين‌ نكته‌ بايد روشن‌ گردد كه‌ وظيفه‌ ما عرضه‌ واقعيت‌ نيست‌، بلكه‌ابداع‌ تلميحاتي‌ است‌ در اشاره‌ به‌ امر قابل‌ تصور كه‌ نمي‌توان‌ آنرا عرضه‌ نمود. و نبايد انتظارداشت‌ كه‌ اين‌ وظيفه‌ سبب‌ آخرين‌ مصالحه‌ بين‌ بازي‌هاي‌ زباني‌ (كه‌ كانت‌، تحت‌ نام‌ ملكات‌ ياقوا آنها را از هم‌ متمايز مي‌دانست‌) خواهد شد، و اينكه‌ تنها توهم‌ استعلايي‌ (هگلي‌) مي‌توانداميدوار باشد كه‌ آنها را در يك‌ وحدت‌ واقعي‌ كليت‌ ببخشد. ليكن‌ كانت‌ همچنين‌ مي‌دانست‌بهايي‌ كه‌ قرار است‌ براي‌ اين‌ توهم‌ پرداخت‌ شود، رعب‌ و وحشت‌ (ترور) است‌. قرن‌ نوزدهم‌ وبيستم‌ به‌ مراتب‌ بيش‌ از حد توان‌ به‌ ما رعب‌ و وحشت‌ ارزاني‌ داشته‌اند. ما بهاي‌ نسبتاً گزافي‌براي‌ نوستالژي‌ بابت‌ كل‌ و واحد، براي‌ آشتي‌ بين‌ مفهوم‌ و محسوس‌، و بابت‌ تجربه‌ شفاف‌ و قابل‌ارتباط‌ پرداخته‌ايم‌. تحت‌ لواي‌ درخواست‌ كلي‌ براي‌ سكون‌ و آرامش‌، مي‌توانيم‌ زمزمه‌هايي‌مبني‌ بر تمايل‌ بازگشت‌ رعب‌ و وحشت‌، تمايل‌ به‌ تحقيق‌ يافتن‌ غلبه‌ تخيل‌ بر واقعيت‌ رابشنويم‌. پاسخ‌ اين‌ است‌: بياييد جنگي‌ عليه‌ كليت‌ به‌ راه‌ اندازيم‌؛ بياييد شاهدي‌ بر امر غيرقابل‌عرضه‌ باشيم‌؛ بياييد تفاوتها را فعال‌ ساخته‌ و شرف‌ نام‌ را نجات‌ بخشيم‌.



3- چارچوب‌ كلي‌ انديشه‌ پست‌ مدرن‌

همه‌ متفكران‌ معاصر فرانسوي‌ منتقد مدرنيته‌ در اين‌ باره‌ با يكديگر هم‌ نظرند كه‌ آرمان‌تحقق‌ عقل‌ و سازماندهي‌ عقلي‌ جامعه‌ باقيمانده‌ سنت‌ روشنگري‌ است‌ و در دوران‌ ما يعني‌دوران‌ پست‌ مدرن‌ از اعتبار افتاده‌ است‌. عقل‌ به‌ گمان‌ آنها ذاتاً مدعي‌ جهانگستري‌ و فراگيري‌است‌ و در نتيجه‌ گرايش‌ به‌ مطلق‌باوري‌ را در دل‌ خود مي‌پروراند. اعتقاد به‌ احكام‌ فراگير وجهانگستر، قبول‌ قوانين‌ ضروري‌ در روند تاريخ‌ و اصول‌ كلي‌ تعميم‌پذير به‌ تمامي‌ جامعه‌هاي‌بشري‌ و وضعيت‌هاي‌ گوناگون‌ زندگي‌ و به‌ طور خلاثه‌ انديشيدن‌ به‌ جامعه‌ همچون‌ كليتي‌ يگانه‌ ونديده‌ گرفتن‌ بسيارگونگي‌ فرهنگي‌ درون‌ يك‌ جامعه‌ ي‌ ميان‌ جوامع‌ مختلف‌ را مي‌توان‌ ازويژگيهاي‌ مدرنيسم‌ كلاسيك‌ خواند.
به‌ طور كلي‌، يكي‌ از نگرانيهاي‌ اصلي‌ متفكران‌ پست‌ مدرن‌ پرسشي‌ درباره‌ جهانگستري‌اصول‌ و ارزشهاست‌ و در نتيجه‌ يكي‌ از انتقادهاي‌ اصلي‌ آنها متوجه‌ ادعاهاي‌ جهانگستر است‌. به‌گمان‌ آنها، جهانگستري‌ يعني‌ از ميان‌ بردن‌ تفاوتها و جلوه‌هاي‌ گوناگون‌ فرهنگ‌ها و يك‌ كاسه‌كردن‌ و در نتيجه‌ از ميان‌ بردن‌ رنگارنگي‌ و تنوع‌ هستي‌ و زندگي‌.

در انديشه‌ متفكران‌ پست‌ مدرن‌ (برعكس‌ متفكران‌ مدرن‌) شناخت‌ كليت‌ ساختار اجتماعي ‌نه‌ ممكن‌ و نه‌ ضروري‌ است‌. اين‌ متفكران‌ بر محلي‌ بودن‌ و نسبي‌ بودن‌ و غيرضروري‌ بودن‌حقيقت‌ احكام‌ و تنوع‌ و بسيارگونگي‌ شكل‌هاي‌ زندگي‌ تأكيد مي‌كنند به‌ گمان‌ آنها تنها راه‌دگرگوني‌ وضع‌ موجود دگرگوني‌ نهادهاي‌ مشخص‌ اجتماعي‌ در شرايط‌ مشخص‌ است‌.

در چشم‌ متفكران‌ پست‌ مدرن‌ دگرگونيهاي‌ مهم‌ عصر ما مانند فروريختن‌ سوسياليسم‌بوروكراتيك‌ در شوروي‌ و كشورهاي‌ اروپاي‌ شرقي‌، بحران‌ انديشه‌ ليبرال‌ در كشورهاي‌سرمايه‌داري‌ پيشرفته‌ فاصله‌ فزاينده‌ ميان‌ جهان‌ پيشرفته‌ و جهان‌ عقب‌مانده‌ و خطر جدي‌ به‌هم‌ خوردن‌ تعادل‌ و تخريب‌ محيط‌ زيست‌ همگي‌ بيانگر بن‌بست‌ مدرنيسم‌ و توهمي‌ بودن‌آرمانهاي‌ آن‌ است‌. آنچه‌ به‌ اعتقاد اين‌ متفكران‌ به‌ راستي‌ از اعتبار افتاده‌ است‌ نه‌ ادعاي‌ رهايي‌بشريت‌ از جانب‌ اين‌ يا آن‌ نظام‌ اقتصادي‌ - اجتماعي‌ يا فلسفي‌ ويژه‌ بلكه‌ خود مفهوم‌ رهايي‌است‌. عصر ما عصر پايان‌ آرمانشهرها و پايان‌ هر گونه‌ توهم‌ درباره‌ رهايي‌ بشر است‌. دنياي‌ مادنياي‌ خالي‌ شدن‌ و بي‌معنا شدن‌ هر چه‌ بيشتر واژه‌هايي‌ مانند رهايي‌ و آزادي‌ است‌ و اين‌ همان‌نكته‌اي‌ است‌ كه‌ در نوشته‌هاي‌ ژان‌ فرانسوا ليوتار به‌ توضيح‌ آن‌ پرداختيم‌ و ريشه‌هاي‌ آن‌ را درآثار نيچه‌ تشخيص‌ داديم‌.

4- نقد هابرماس‌ از انديشه‌ پست‌ مدرن‌

تئودورآدورنو (استاد يورگن‌ هابرماس‌) مدعي‌ بود كه‌ در منطق‌ مدرنيته‌گونه‌اي‌ تناقض‌ وجوددارد به‌ اين‌ معنا كه‌ مدرنيته‌ ضمن‌ ادعاي‌ بسط‌ و نشر آزادي‌ سرانجام‌ به‌ سلطه‌ مي‌انجامد.هابرماس‌ برعكس‌ معتقد بود كه‌ مدرنيته‌ حامل‌ آزاديها و پيشرفتهاي‌ بي‌سابقه‌ در زندگي‌ معاصربوده‌ است‌ و بايد مدرنيته‌ را پاس‌ داشت‌. او معتقد است‌ انديشمنداني‌ چون‌ فوكو و دريدا كه‌ به‌ نقد تماميت‌طلب‌ مدرنيته‌ دست‌ مي‌زنند راه‌هاي‌ سازنده‌ و سودمند نقد مدرنيته‌ را بر خود مسدودمي‌كنند. زيرا آنها همه‌ دستاوردهاي‌ خرد مدرن‌ را در معرض‌ انتقادي‌ ويرانگر قرار مي‌دهند. به‌نظر هابرماس‌ كساني‌ كه‌ به‌ نقد تمامت‌ جوي‌ مدرنيته‌ مي‌پردازند خود را اسيرگونه‌اي‌ دور باطل‌مي‌كنند يعني‌ در سايه‌ عقل‌ در مقابل‌ خود عقل‌ قيام‌ مي‌كنند. هابرماس‌ مي‌گويد كه‌ نتايج‌ رويكردانتقادي‌ كساني‌ چون‌ ليوتار، دريدا و فوكو نسبت‌ به‌ مدرنيته‌ اين‌ خطر را دارد كه‌ تماميت‌ خرد وعقليت‌ را دستخوش‌ فروپاشي‌ و اضمحلال‌ كند در اين‌ صورت‌ امكان‌ و فرض‌ تمايز ميان‌ علم‌ وشعر يا حقيقت‌ و توهم‌ كاري‌ محال‌ است‌.

به‌ نظر هابرماس‌ برداشت‌ متفكران‌ پست‌ مدرن‌ از جمله‌ فوكو از سنت‌ انديشه‌ انتقادي‌ وقراردادن‌ نقد در مقابل‌ تحليل‌ حقيقت‌ باعث‌ اين‌ شده‌ كه‌ نقد فوكو از معيارهاي‌ هنجاري‌ لازم‌بي‌بهره‌ بماند. به‌ گمان‌ هابرماس‌ نقد بايد دست‌كم‌ يك‌ ملاك‌ رابراي‌ تحليل‌ تاريخي‌ و انتقادي‌زمان‌ حاضر حفظ‌ كند. "اما هنگامي‌ كه‌ نقد فراگير مي‌شود و به‌ خود نيز بازمي‌گردد چنان‌ كه‌ همه‌ملاك‌هاي‌ عقلي‌ را زير پرسش‌ مي‌برد نتيجه‌ ناهمسازي‌ كنشي‌ است‌."

هنر پست‌ مدرن‌

دهه‌ 1980 با يك‌ نوزايي‌ در هنر آغاز مي‌شود، آنهايي‌ كه‌ هنر معاصر را عرضه‌ مي‌كردند چه‌كساني‌ كه‌ كارهاي‌ هنري‌ مدرن‌ را انجام‌ مي‌دادند و چه‌ كساني‌ كه‌ در مجلات‌ مختلف‌ مباني‌نظري‌ هنرمندان‌ را تبيين‌ مي‌كردن‌ خبر از عصر تازه‌اي‌ دادند كه‌ نوآوري‌ و ابداع‌ را طرد مي‌كرد وبه‌ روشها و ارزشهاي‌ سنتي‌ بازمي‌گشت‌. اصطلاح‌ پست‌ مدرنيسم‌ ابتدا در نقد هنر معماري‌استفاده‌ شده‌ است‌ كه‌ طي‌ آن‌ پايان‌ جنبش‌ خاصي‌ اعلام‌ مي‌گردد به‌ نام‌ "سبك‌ بين‌المللي‌" كه‌ دردهه‌ 1920 پا گرفت‌ و بانيان‌ اصلي‌ آن‌ لو كوربوزيه‌، گروپيوس‌، ميس‌ وان‌ در روهه‌ آلمان‌بودند. پست‌ مدرنيسم‌ در نقد هنر به‌ نفي‌ كمال‌ و تمام‌ مدرنيسم‌ پرداخته‌ است‌، آنگونه‌ كه‌ نوربرت‌لينتن‌ در تاريخ‌ هنر مدرن‌ خود مي‌نويسد: "مدرنيسم‌ هيچگاه‌ وجود نداشته‌ است‌، آنها ساده‌لوحانه‌ به‌ تصوراتي‌ خيال‌پردازنه‌ از جهاني‌ دلبسته‌ است‌ كه‌ اعجازهاي‌ فناوري‌ ماهيتش‌ رادگرگون‌ ساخته‌ است‌، انزواطلب‌، برج‌ عاج‌نشين‌ و موعظه‌گر خود مختاري‌ انواع‌ هنرها بوده‌ وهنري‌ را ترويج‌ كرده‌ است‌ كه‌ مشغوليتي‌ جز موضوعات‌ صرف‌ هنري‌ نداشته‌ است‌، سر سپرده‌زنجيره‌اي‌ از آوانگاردهاي‌ مختلف‌ بوده‌ كه‌ شتابشان‌ براي‌ نوآوري‌ و اعجاب‌ برانگيزي‌ هرگونه‌تكامل‌ در خور ملاحظه‌ را ناممكن‌ ساخته‌ است‌ در نوآوري‌ موفقيتي‌ نداشته‌ است‌ و قصورها وناكامي‌هاي‌ ديگر..."

شايد مهمترين‌ ادعايي‌ كه‌ در مورد هنر دهه‌هاي‌ پاياني‌ قرن‌ بيستم‌ صورت‌ گرفته‌ اين‌ است‌كه‌ آن‌ هنر به‌ مسائل‌ انساني‌ روي‌ كرده‌ است‌. ادعاي‌ ديگر هنرمندان‌ پست‌ مدرن‌ آن‌ است‌ كه‌ دردهه‌هاي‌ پاياني‌ قرن‌ بيستم‌ پس‌ از چند دهه‌ انتزاعي‌ در هنر بازگشتني‌ به‌ فيگوراسيون‌ وشكل‌نمايي‌ را شاهد هستيم‌. يكي‌ ديگر از ادعاهاي‌ پست‌ مدرن‌ها آن‌ است‌ كه‌ آنها نقاشي‌ را ازحالت‌ مرده‌ خود به‌ درآوردند و در پيكر آن‌ حياتي‌ تازه‌ دميدند. در زمينه‌ هنرهاي‌ تجسمي‌ نوربرت‌لينتن‌ مهمترين‌ ويژگي‌ هنر پست‌ مدرن‌ را چنين‌ عنوان‌ مي‌كند:



"وجه‌ مشخصه‌ بهترين‌ آثاري‌ كه‌ در دهه‌ 1980 عرضه‌ شده‌اند، پرمايگي‌ رنگ‌ و فرم‌ و غناي‌نمايش‌ آنهاست‌. نيز گهگاه‌ تنكمايگي‌ بيانگرانه‌شان‌ موجب‌ تأثير برانگيزي‌ نظرگيرشان‌ است‌...اين‌ چرخش‌ به‌ سوي‌ پرمايگي‌ نه‌ تنها در هنرمندان‌ جديد ديده‌ مي‌شود بلكه‌ در برخي‌ از بهترين‌هنرمندان‌ شناخته‌ شده‌ دهه‌هاي‌ پيش‌ هم‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد".
هنرمندان‌ پست‌ مدرن‌ تلاش‌ دارند كه‌ هنر را از قلمرو انتزاع‌گرايي‌ خارج‌ كنند و نيز از عناصربومي‌ و عناصر و نشانه‌هاي‌ كهن‌ در كنار هم‌ استفاده‌ مي‌كنند، يعني‌ تفكر تكثرگرايي‌ خود را چه‌در فرم‌ و چه‌ در محتواي‌ آثار هنري‌ خود مورد استفاده‌ قرار مي‌دهند. اين‌ را علاوه‌ كنيد بر ويژگي‌ديگر هنر پست‌ مدرن‌ كه‌ عبارت‌ از آن‌ است‌ كه‌ اين‌ هنر به‌ سراغ‌ ايدئولوژي‌ دادن‌ و يا ارائه‌مفهومي‌ كه‌ ليوتار آن‌ را "روايت‌ بزرگ‌" مي‌نامد، نمي‌رود.
هنر پست‌ مدرن‌ از عناصر كهن‌ مختلف‌ در كنار هم‌ بهره‌ مي‌گيرد و با منطق‌ ابزاري‌ خود به‌نفي‌ عناصر خارج‌ از حوزه‌ فعاليت‌ خود نمي‌پردازد. هنر پست‌ مدرن‌ (از نظر بيشتر شارحان‌ آن‌ ازدل‌ مدرنيسم‌ بيرون‌ آمده‌ است‌) و به‌ قدرت‌ انديشه‌هاي‌ متفكران‌ و فلاسفه‌ پست‌ مدرن‌ راانعكاس‌ مي‌دهد و ويژگيهاي‌ عام‌ آن‌ همان‌ ويژگيهاي‌ عام‌ پست‌ مدرنيسم‌ است‌.

به باور منتقداني‌ چون‌ جان‌ كاردنر، جرالد گراف‌ و چارلز نيومن‌؛ "داستان‌ پست‌ مدرن‌،هنري‌ به‌ لحاظ‌ اخلاقي‌ ناپسند است‌ و به‌ فاسد كردن‌ خوانندگان‌ خويش‌ گرايش‌ دارد و اين‌ كار رابا نفي‌ واقعيت‌ عيني‌ و بيروني‌ انجام‌ مي‌دهد."

اين‌ ديدگاه‌ معتقد است‌ كه‌ ادبيات‌ پست‌ مدرن‌ اساساً به‌ خاطر واقع‌ ستيزي‌اش‌ همچنان‌تقليدي‌ است‌: "در حالي‌ كه‌ واقعيت‌، واقعي‌ شده‌ است‌ ادبيات‌ با واقعيت‌ زدايي‌ از خودراهنماي‌ مابراي‌ رسيدن‌ به‌ واقعيت‌ مي‌شود... نظريه‌ تقليد به‌ شيوه‌اي‌ ناسازه‌وار و نااستوار همچنان‌ زنده‌مانده‌ است‌... قراردادهاي‌ خود انعكاسي‌ و واقع‌ستيزي‌ خود مقلد نوعي‌ واقعيت‌ ناواقعي‌اند كه‌ به‌صورت‌ واقعيت‌ مدرن‌ در آمده‌ است‌.اما ناواقعيت‌ به‌ اين‌ مفهوم‌ يك‌ قصد نيست‌، بل‌ عنصري‌است‌ كه‌ ما با آن‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌".
جرالد گراف‌ مي‌گويد كه‌ ادبيات‌ پست‌ مدرن‌ نشانگر: "آگاهي‌ بيگانه‌ با واقعيت‌ عيني‌ است‌، آگاهي‌كه‌ حتي‌ بيگانگي‌ اين‌ چنين‌ خود را نيز در نمي‌يابد"
و چارلز نيومن‌ مي‌افزايد: "واسازي‌ افراطي‌ هنر ديگر يك‌ گزينه‌ زيبايي‌شناسانه‌ نيست‌، اين‌امر صرفاً جنبه‌ فرهنگي‌ از بافت‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌ است‌"
براساس‌ اين‌ ديدگاه‌ ادبيات‌ پست‌ مدرن‌ به‌ جاي‌ آن‌ كه‌ جزئي‌ از راه‌ حل‌ باشد خود جزء ديگري‌از صورت‌ مسأله‌ شده‌ است‌.
اينها اتهاماتي‌ جدي‌ است‌ كه‌ در نقد ادبيات‌ پست‌ مدرن‌ مطرح‌ است‌. اما دليل‌ ارائه‌ اين‌پرسشها كه‌ بعضاً توسط‌ برايان‌ مك‌ هيل‌ (به‌ عنوان‌ مثال‌ در مقاله‌ عشق‌ مرگ‌ در نوشتارپسامدرنيستي‌) جواب‌ داده‌ است‌ آن‌ است‌ كه‌: "خود بيان‌ كنيم‌ كه‌ هنر و ادبيات‌ پست‌ مدرن‌ باصورت‌بندي‌ خود دچار مشكل‌ است‌." اما به‌ هر حال‌ ويژگيهايي‌ عام‌ در آثار پست‌ مدرنهاي‌هنرمند وجود دارد كه‌ مشخصه‌ عمومي‌ آثار آنهاست‌ كه‌ با توجه‌ به‌ دو منبع‌ فهرست‌وار آنها را نقل‌مي‌كنم‌ و پيشاپيش‌ متذكر مي‌شوم‌ كه‌ هدف‌ ما تبيين‌ اصول‌ كلي‌ ادبيات‌ و هنر پست‌ مدرن‌ (كه‌حوزه‌ اختلاط‌ و كشمكش‌ در آن‌ به‌ شكل‌ سرگيجه‌آوري‌ بالا گرفته‌ است‌) نيست‌.



در اينجا چند ويژگي‌ هنر و ادبيات‌ پست‌ مدرن‌ را از نظر شارحان‌ آن‌ فهرست‌وار ذكر مي‌كنم‌:آنچه‌ مي‌آيد استنتاج‌ و خلاصه‌ من‌ از دو مقاله‌: هنر و ادبيات‌ پست‌ مدرن‌ نوشته‌ جان‌ليلاك‌ است‌ كه‌ در مجله‌ هنر و فلسفه‌ چاپ‌ نيويورك‌ شماره‌ 148 آمده‌ و نيز از مجموعه‌ مقالات‌كتاب‌ ادبيات‌ پست‌ مدرن‌ تدوين‌ و ترجمه‌ پيام‌ يزدانجو، نشر مركز، ويرايش‌ دوم‌ 1381 است‌.

1- هنر و ادبيات‌ پست‌ مدرن‌ با تأكيد بر جريان‌ اتفاقي‌ زمانمندي‌ به‌ بهاي‌ صرف‌ نظركردن‌ ازسكون‌ غير زماني‌ متافيزيك‌ از آن‌ ديدگاه‌ مي‌گسلد.

2- در هنر پست‌ مدرن‌ نفي‌ مكان‌ و به‌ طور كلي‌ نفي‌ مكان‌گرايي‌ بارز است‌.

3- ادبيات‌ پسامدرن‌ نه‌ تنها در زوال‌ متافيزيكي‌ كه‌ متعاقب‌ مرگ‌ خدا (يا به‌ هر حال‌ مرگ‌ به‌ اين‌مفهوم‌ كه‌ كاركرد رسانه‌ اجراي‌ "ساخت‌شكني‌" هايدگر چارچوب‌ ارجاع‌ سنتي‌ و متافيزيكي‌ يعني‌مبادرت‌ ورزيدن‌ به‌ تقليل‌ پديدارشناسانه‌ منظر مكاني‌ از راه‌ سركشي‌ صوري‌ و بنابراين‌ همچون‌كيركگور آزاد گذاشتن‌ اساسي‌ خواننده‌ است‌ "بودن‌ - در - جهان‌"ي‌ عريان‌ و سازگار ناشده‌ "و ازاين‌"ي‌ در عرصه‌ خاستگاههاي‌ آنها كه‌ زمان‌ به‌ لحاظ‌ هستي‌شناسانه‌ مقدم‌ بر هستنده‌ است‌.

4- يكي‌ از مهمترين‌ ويژگيهاي‌ هنر پست‌ مدرن‌ توجه‌ به‌ خيال‌ و روانشناسي‌ است‌ مثلاً درادبيات‌ آثار نويسندگاني‌ چون‌ ويليام‌ گيبسون‌، بروس‌ استرلينگ‌ و جان‌ شري‌ كه‌ توجه‌خود را به‌ فن‌آوري‌ پست‌ مدرن‌ در عرصه‌ رسانه‌ اطلاع‌ رساني‌ و مهندسي‌ زيستي‌ كرده‌اند.

5- توجه‌ به‌ بينامتنيت‌ در آثار پست‌ مدرنها جاي‌ مهمي‌ دارد. اومبرتو اكو با نوشتن‌ رمان‌ "نام‌گل‌ سرخ‌" مدعي‌ است‌ كه‌: من‌ آنچه‌ را نويسندگان‌ همواره‌ مي‌دانستند كشف‌ كرده‌ام‌ كتابهاهمواره‌ از ديگر كتابها سخن‌ مي‌گويند و هر قصه‌ قصه‌اي‌ است‌ كه‌ پيش‌ از اين‌ گفته‌ شده‌.

6- شخصيت‌پردازي‌ درنوشتارهاي‌ پست‌ مدرن‌ در حمله‌ به‌ فرض‌ يك‌ خويشتن‌ واحد و نيزدوگانگي‌ زيربنايي‌ آن‌ در پي‌ برداشتن‌ تمايز امر اخلاقي‌ و امر سياسي‌ است‌.

7- هنر و ادبيات‌ پست‌ مدرن‌ به‌ نفي‌ امر كلي‌ و مطلق‌ و روايت‌ بزرگ‌ مي‌پردازد و اين‌ چه‌ درهنرهاي‌ تجسمي‌ و چه‌ در ادبيات‌ پست‌ مدرن‌ به‌ وضوح‌ مشخص‌ است‌.

8- نفي‌ خالق‌ اثر يعني‌ ارائه‌ تئوري‌ نفي‌ مؤلف‌ و سپردن‌ اثر به‌ دست‌ تأويل‌ مخاطب‌ ويژگي‌ دوران‌اول‌ پست‌ مدرنيسم‌ است‌ اما در دوره‌ دوم‌ پست‌ مدرنيسم‌ بر پايه‌ آثار دريدا ما با نفي‌ همه‌ چيزحتي‌ ارتباط‌ ساده‌ روبرو هستيم‌.

اينها و هزاران‌ ويژگي‌ ديگر كه‌ بعضاً به‌ تناقض‌ هم‌ مي‌كشند ويژگيهاي‌ دوران‌ پست‌ مدرن‌هستند. به‌ هر حال‌ گاه‌ همين‌ تناقض‌ها باعث‌ مي‌شود كه‌ هر اثري‌ كه‌ از حدود عقل‌ تخلف‌مي‌كند به‌ عنوان‌ اثري‌ پست‌ مدرن‌ تلقي‌ شود. اما انچه‌ مهم‌ است‌ آن‌ است‌ كه‌ در بستر يك‌ جهان‌پست‌ مدرن‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌ (بله‌ حتي‌ در كشور ما كه‌ در ابتداي‌ تجربه‌ مدرنيته‌ قرار دارد طبقه‌خاص‌ روشنفكر ما داراي‌ تجربه‌ پست‌ مدرن‌ هستند) و مادامي‌ كه‌ از اين‌ دوران‌ خارج‌ نشده‌ايم‌ (وشايد هيچوقت‌ هم‌ خارج‌ نشويم‌) صورت‌بندي‌ اين‌ امر امكان‌ ندارد. اما انچه‌ مهم‌ و اساسي‌ است‌آن‌ است‌ كه‌ ذهن‌ نظم‌جوي‌ بشر به‌ دنبال‌ طبقه‌بندي‌ است‌. با اين‌ همه‌ اغتشاش‌ پس‌ آثار هنري‌پست‌ مدرن‌ چيست‌؟ ناتالي‌ جيكوب‌ دو راه‌ حل‌ پيشنها مي‌كند:

«1- آثار هنري‌ كه‌ بازتاب‌ فلسفه‌ پست‌ مدرن‌ هستند را آثار پست‌ مدرن‌ بناميم‌.
2- هنرمنداني‌ كه‌ شارح‌ تفكر پست‌ مدرن‌ هستند را هنرمندان‌ مدرنيست‌ بناميم‌».

با تكيه‌ بر اين‌ دو اصل‌ و با توجه‌ به‌ تفسيرها و نقدهاي‌ فراواني‌ كه‌ از آثار تام‌ استوپارد به‌ عنوان‌يك‌ درام‌نويس‌ پست‌ مدرن‌ آمده‌ است‌ قاعده‌ خود را بر پست‌ مدرنيستي‌ بودن‌ نمايشنامه‌"روزنكراتز و گيلدنسترن‌ مرده‌اند" مي‌گذاريم‌ و در فصل‌هاي‌ بعدي‌ به‌ تأثير نقش‌ هرمنوتيك‌ برشكل‌گيري‌ آن‌ مي‌پردازيم‌.



برگشت به صفحه قبل
 
 

عضویت رایگان در خبرنامه

 
 
  با عضویت درخبرنامه مـدیران و ورود پست الکترونیــک خـود از مزایــای دریافـت لینــک دانلود رایگان فیلم کلاسها، همایـش ها ،لینک دانلود کتب مدیریتی و شرکت با تخفیف در کلاسـها و سمینارهای کوتاه مدت  بهره مند شوید
 
 

نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک

 
 
 
 
مشاوران مجری کنفرانس مدیریت MBA یکساله MBA حرفه ای ONE YEAR MBA-1 YEAR MBA دوره MBA کلاس MBA سمینار MBA کنفرانس MBA سمینار مدیریت مدیر مدیران